تبليغاتX
قرآن ونهج البلاغه :مهتاب آسمان و زمين
مباحثي ازقرآن ونهج البلاغه

 

 

 

 

 

((واذا قرات القران فاستمعوا له وانستوا لعلکم ترحمون))

چوقران بخوانند دیگر خموش

به ایات قرآن فر داد گوش

باشد که مورد رحمت حق قرار گیرید

+ نوشته شده در  سه شنبه 19 آبان1388ساعت 3:38 بعد از ظهر  توسط LS=AM 

ثمره اين مجالست و هم انديشي و هم نشيني با کلام الهي اين است که در همه مراحل زندگي دست انسان را مي گيرد و شايد شفاعت قرآن که در احاديث فراوان به آن اشاره شده است، براي دست يافتن به همين معنا باشد. رسول اکرم صلی الله علیه وآله وسلم مي فرماينداذا التبت عليکم الفتن کقطع الليل المظلم فعليکم بالقرآن، فانه شافع مشفع...» ترجمه:هرگاه فتنه ها چون شب تار شما را احاطه نمود به قرآن روي آوريد؛ چرا که شفاعتش پذيرفته است... (اصول کافي، کتاب فضل القرآن، ج2، ص599 ). شفع به معناي زوج و جفت است، در مقابل وتر که به معناي فرد است. در کاري که انسان به تنهائي از انجام آن برنيايد کمک مي گيرد. آن کمک را شافع و شفيع مي گويند انسان با عقل و طبع و حس خود به تنهائي نمي تواند راه خدا را بپيمايد، گمراه مي شود، خسته و زبون مي گردد. قرآن است که مي آيد وقوه انسان را مضاعف مي کند و او را در مسير و طي طريق مدد مي کند. آيات قرآن که همه دلالت و راهنمائي و دارو و نور و شفاء و غذا معنوي است در هريک از مراحل زندگي وارد مي شود و دست انسان ناتوان را مي گيرد و اين شفاعت در دنيا در روز بازپسين ظهور مي کند، در آن موقف قرآن به عنوان شفيع، شفاعت نمي کند و کسي را که در دنيا به استعانت به آن رفته، در آنجا اعانت کرده و از مراحل ظلماني و دوزخ عبور مي دهد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 9 مهر1388ساعت 7:5 قبل از ظهر  توسط LS=AM  | 

در نگاه فرهنگي قرآن تأثير سازنده اي بر شخصيت انسان دارد ثمره تلاوت و تدبرها و مجالست ما با کلام الله مجيد، تأثير پذيري از آموزه هاي الهي است. انسانهائي که قدم به قدم با قرآن حرکت مي کنند و هرروز و هر لحظه از شهد شيرين آن بيشتر مي نوشند علي عليه السلام در نهج البلاغه مي فرمايد: «وتمسک بحبل القرآن و استنصحهترجمه: به ريسمان قرآن چنگ بزن و از آن طلب پند کن( نامه69، 1). حارث همداني مفتخر است که از اصحاب خاص امام باشد. مالامال از عشق علوي است. يکي از زيباترين نامه هاي اخلاقي نهج البلاغه خطاب به او نوشته شده است. حضرت در صدر نامه خطاب به اين عاشق سينه چاک، براي آغاز سير وسلوک دستور به تمسک به قرآن را داده اند. در جاي ديگر حضرت مي فرمايند: «عليکم بکتاب الله فانه حبل المتين».ترجمه: بر شما باد عمل کردن به قرآن، که ريسمان محکم الهي است( نهج البلاغه خطبه156، 8).


ابن ميثم بحراني مي گويد: واژه حبل را براي قرآن استعاره آورده اما در مناسبت تشبيه دو احتمال وجود دارد: همان طور که ريسمان وسيله آب کشيدن از چاه و سيراب شدن است. قرآن هم نوآموزان و کساني را که در آن مي انديشند در نوشيدن آب حيات جاويد که علوم و اخلاق پسنديده است کمک مي کند. همچنان که با ريسمان مي توان از پايين به بالا رفت. قرآن نيز هرکس را که به آن چنگ بزند از پرتگاههاي جهل و ناداني به بالاترين قله هاي عقل و سعادتمندي مي رساند. بنابراین قرآن ريسمان متصلي است از باطن عالم حس تا آسمان عقل و پس از آن از عرش عقل تا قاب قوسين تا نزديک تر، اگر کسي قرآن را بگيرد و ببوسد در حالي که احکام قرآن با جان او گره نخورده باشد، در واقع تمسکي به قرآن ندارد معيار و ميزان اعتصمام همان پيوند قلبي انسان با قرآن و معارف و احکام است. تمسک به قرآن از ويژگيهاي امامان اهل بيت عليهم السلام نيز بيان شده است. چنانچه امام المتقين مي فرمايند: «عمار الليل و منار النهار، متمسکون بحبل القرآن شب زنده داران و روشني بخشان دوزخ، به دامن قرآن پناه برده اند( نهج البلاغه خطبه191، 135).

+ نوشته شده در  سه شنبه 10 شهریور1388ساعت 7:43 قبل از ظهر  توسط LS=AM  | 

ثمره محوريت قرآن وتمسک به آن، محبوب خدا شدن است. بي قيد و شرط در برابر کلام الله تسليم مي شود به گونه اي که قرآن را امام و رهبر خود ساخته و به طور دقيق در پشت سرآن حرکت مي کند. «قد امکن الکتاب من زمامه، فهو قائده و امامه يحل حيث حل ثقله و ينزل حيث کان منزله» ترجمه:اختيار خود را به قرآن سپرده و قرآن را راهبر و پيشواي خود قرار داده است. هر جا که قرآن بار اندازد فرود آيد، و هرجا که قرآن جاي گيرد، مسکن گزيند( نهج البلاغه خطبه87، 9). بنده مخلص خدا پس از آگاهي و خود سازي و تهذيب نفس و رسيدن به مقامات عاليه، کمر همت براي هدايت خلق مي بندد و در واقع بعد از پايان سير الي الحق و في الحق وارد مرحله سير الي الخلق مي شود. اين بنده آگاه و مخلص از نظر احاطه به مباني معرفت ديني آن چنان تواناست که آمادگي براي پاسخ به هر سؤالي و حل هر مشکلي را دارد. اگر طرفدار حق است، تنها در زبان و سخن نيست بلکه در رفتار و عمل نيز هست. از اوصاف بارز او اين است که زمام اختيار خود را به دست قرآن سپرده و قرآن رهبر و پيشواي اوست. هرجا قرآن فرود آيد او بار خويش را همانجا افکند و هرجا قرآن منزل کند، آن را منزلگاه خويش سازد. با چنين تسليم شدني در برابر قرآن، ديگر هيچ نيازي به ديگران ندارد. همان گونه که مولي مي فرمايند: «واعلموا انّه ليس علي احد بعد القرآن من فاقد و لا لأحد قبل القرآن من غني ترجمه:آگاه باشيد کسي با داشتن قرآن، نيازي ندارد و بدون قرآن بي نياز نخواهد بود (نهج البلاغه خطبه176، 8).


رسيدن به اين باور و حقيقت که قرآن دستور العمل کامل زندگي است و کليد همه سعادتها و خوشبختي ها در گنجينه قرآن نهفته است، کار آساني نيست. رسالت اين مقال آن است که بگويد عشق و دوستي قرآن در قالب، معرفت، مجالست، تمسک و تسليم شدن و... محقق مي شود. انسان عاشق قرآن، انديشه و تفکر و رفتار قرآني دارد. هويت و شخصيت خود را از آن مي گيرد. و به قرب الي الله دست مي يابد. چنانچه در کلام مولي الموحدين آمده است: «اهل القرآن، اهل الله و خاصته» ترجمه:اهل قرآن، اهل خدا و از نزديکان او هستند (غرر الحکم، تميمي آمدي، ترجمه: مصطفي درايتي، ص142). در بهشت انديشه علوي به جمله اي زيبا از امام العارفين پيرامون قرآن برخورد مي کنيم. حضرت مي فرمايند: «وما جالس هذا القرآن احد الاقام عنه بزياده و نقصان: زياده في هدي او نقصان من عمي» ترجمه:احدي با قرآن ننشست جزاينکه به فزوني يا کمي از پيش آن برخاست: فزوني در هدايت، کم شدن در کوردلي (نهج البلاغه خطبه 176، 7).

+ نوشته شده در  جمعه 23 مرداد1388ساعت 5:30 بعد از ظهر  توسط LS=AM  | 


علي - عليه السلام- می فرمايند:«المعرفه نورالقلب» ترجمه:شناخت روشنائي دل است (غرر الحکم، تميمي آمدي، ترجمه مصطفي درايتي، حديث1، ص47).آن گاه که قلب جلا يابد، نور قرآن در آن تجلي پيدا مي کند و معرفت و شناخت آن ممکن مي شود. البته شناخت لفظي هرگز نمي تواند ما را به دوستي و عشق کلام الله مجيد رهنمون شود، بلکه اين معرفت حقيقي است که محبت را به دنبال مي آورد. براي رسيدن به شناخت واقعي بايد طهارت دل کسب کنيم چرا که قرآن کريم قابل مس و لمس نخواهد بود مگر آن که تطهير جسم و جان صورت گرفته باشد. چنانچه ذات اقدس اله خود در آيه شريفه مي فرمايد: «و لايمسه الا المطهرون» (واقعه، آيه79 ) انساني که به پليدی شهوت و گناه آلوده و به هوی و هوس مبتلا است و موانع شناخت را از خود دور نساخته است از قرآن بهره اي نمي برد. آدمي بايد از انواع آلودگي در علم وعلل پاک باشد تا بتواند در قرآن انديشه کرده و حقيقت آن را دريابد. يکي از صفات قرآن، هادي بودن آن است. چنانچه در نهج البلاغه آمده است. «الهادي الذي لايضل.»( نهج البلاغه خطبه176، 7).


هدايت قرآن شامل حال کساني مي شود که قابليت و شايستگي را دارند، کساني که شهوت و غضب حيواني خود را بر فطرتشان حاکم ساخته چون حق را انکار مي کنند و در برابر آن مي ايستند گمراهي و ضلالتشان بيشتر مي شود. هدايت يعني راهنمايي و دستگيري مؤمنان و خارج کردن آنها از ظلمات احتجاب از شهود خدا به سوي نور مشاهده الهي. کوتاه سخن اين که براي دست يافتن به هدايت قرآن، شناخت قرآن را لازم داريم و جهت شناخت حقيقي تطهير جسم و جان را بايد کسب کنيم.

+ نوشته شده در  سه شنبه 30 تیر1388ساعت 5:14 بعد از ظهر  توسط LS=AM  | 

این مجموعه نفیس و زیبا به نام " نهج البلاغه " که اکنون در دست ما است و روزگار از کهنه کردن آن ناتوان است و گذشت زمان و ظهور افکار و اندیشه های نوتر و روشن تر مرتبا بر ارزش آن افزوده است، منتخبی از " خطابه ها " و " دعاها " و " وصایا " و " نامه ها " و " جمله های کوتاه " مولای متقیان علی علیه السلام است که بوسیله سید شریف بزرگوار " رضی " رضوان الله علیه در حدود هزار سال پیش گردآوری شده است.
آنچه تردید ناپذیر است اینست که علی علیه السلام چون مرد سخن بوده است، خطابه های فراوان انشاء کرده، و همچنین به تناسبهای مختلف جمله های حکیمانه کوتاه فراوان از او شنیده شده است، همچنانکه نامه های فراوان مخصوصا در زمان خلافت نوشته است، و مردم مسلمان علاقه و عنایت خاصی به حفظ و ضبط آنها داشته اند.

" مسعودی " که تقریبا صد سال پیش از سید رضی می زیسته است (اواخر قرن سوم و اوایل قرن چهارم هجری) در جلد دوم مروج الذهب تحت عنوان " فی ذکر لمع من کلامه و اخباره و زهده " می گوید: " آنچه مردم از خطابه های علی در مقامات مختلف حفظ کرده اند بالغ بر چهارصد و هشتاد و اندی می شود، علی علیه السلام آن خطابه ها را بالبدیهه و بدون یادداشت و پیشنویس انشاء می کرد، و مردم هم الفاظ آنرا می گرفتند و هم عملا از آن بهره مند می شدند ".
گواهی دانشمند خبیر و متتبعی مانند مسعودی می رساند که خطابه های علی چه قدر فراوان بوده است، در نهج البلاغه تنها 239 قسمت به نام خطبه نقل شده است، در صورتیکه مسعودی چهارصد و هشتاد و اندی آمار می دهد و به علاوه اهتمام و شیفتگی طبقات مختلف را بر حفظ و ضبط سخنان مولی می رساند.

سیدرضی شخصا شیفته سخنان علی (ع) بوده است، او مردی ادیب و شاعر و سخن شناس بود، سید رضی شخصا شیفته سخنان علی علیه السلام بوده است، او مردی ادیب و شاعر و سخن شناس بود و به خاطر شیفتگی که به ادب عموما و به کلمات علی علیه السلام خصوصا، داشته است بیشتر از زاویه فصاحت و بلاغت و ادب به سخنان مولی می نگریسته است، و به همین جهت در انتخاب آنها این خصوصیت را در نظر گرفته است، یعنی آن قسمت ها بیشتر نظرش را جلب می کرده است که از جنبه بلاغت برجستگی خاص داشته است، و از این رو نام مجموعه منتخب خویش را " نهج البلاغه " نهاده است، و به همین جهت نیز اهمیتی به ذکر مأخذ و مدارک نداده است، فقط در موارد معدودی به تناسب خاصی نام کتابی را می برد که آن خطبه یا نامه در آنجا آمده است.
ثعالبی که معاصر وی بوده درباره اش گفته است: " او امروز شگفت ترین مردم عصر و شریفترین سادات عراق است و گذشته از اصالت نسب و حسب به ادب روشن و فضل کامل آراسته شده است... او از همه شعرای آل ابی طالب برتر است با اینکه آل ابی طالب شاعر برجسته فراوان دارند، اگر بگویم در همه قریش شاعری به این پایه نرسیده است دور از صواب نگفته ام ".
در یک مجموعه تاریخی و یا حدیثی در درجه اول باید سند و مدرک مشخص باشد وگرنه اعتبار ندارد، ولی ارزش یک اثر ادبی در لطف و زیبایی و حلاوت و شیوائی آن است. در عین حال نمی توان گفت که سید رضی از ارزش تاریخی و سایر ارزشهای نهج البلاغه غافل و تنها متوجه ارزش ادبی آن بوده است.

خوشبختانه در عهدها و عصرهای متأخرتر افراد دیگری در پی گردآوری اسناد و مدارک نهج البلاغه برآمده اند، و شاید از همه مشروحتر و جامعتر کتابی است به نام " نهج السعاده فی مستدرک نهج البلاغه " که بوسیله یکی از فضلای متتبع و ارزشمند شیعه عراق به نام محمدباقر محمودی گردآوری شده، در این کتاب ذی قیمت مجموعه سخنان علی علیه السلام اعم از خطب، اوامر، کتب و رسائل، وصایا، ادعیه، کلمات قصار جمع آوری شده است.
این کتاب شامل نهج البلاغه فعلی و قسمت های علاوه ای است که سید رضی آنها را انتخاب نکرده و یا در اختیارش نبوده است و ظاهرا جز قسمتی از کلمات قصار، مدارک و مآخذ همه بدست آمده است. تاکنون چهار جلد از این کتاب چاپ و منتشر شده است.

کار گردآوری مجموعه ای از سخنان علی علیه السلام منحصر به سید رضی نبوده است، افراد دیگری نیز کتابهایی با نام های مختلف در این زمینه تألیف کرده اند. معروف ترین آنها " غرر و درر آمدی " است که محقق جمال الدین خوانساری آن را به فارسی شرح کرده است و به همت فاضل متتبع عالیقدر آقای میرجلال الدین محدث ارموی، از طرف دانشگاه تهران چاپ شده است.
" علی الجندی " رئیس دانشکده علوم در دانشگاه قاهره در مقدمه ای که بر کتاب " علی بن ابی طالب، شعره و حکمه " نوشته است، چند کتاب و نسخه از این مجموعه ها نام می برد که برخی از آنها به صورت خطی مانده است و هنوز چاپ نشده است، از این قرار:
1 - دستور معالم الحکم، از قضاعی صاحب الخطط.
2 - " نثراللئالی " این کتاب به وسیله یک مستشرق روسی در یک جلد ضخیم ترجمه و منتشر شده است.
3 - " حکم سیدنا علی علیه السلام " نسخه خطی در دارالکتب المصریه.

سیری در نهج البلاغه ص 7-3

+ نوشته شده در  سه شنبه 16 تیر1388ساعت 8:19 قبل از ظهر  توسط LS=AM  | 

قرآن معجزه جاوید خاتم الانبیاء است. از بدو نزول قرآن در مکه که با سوره های کوچک آغاز شد، رسول اکرم رسما بر آن " تحدی " کرد، یعنی مدعی شد که قرآن کار من نیست، کار خداست و از من و هیچ بشر دیگر ساخته نیست که مانند آن را بیاورد و اگر باور ندارید آزمایش کنید و از هر کسی که می خواهید کمک بگیرید، ولی بدانید که اگر جن و انس پشت به پشت دهند که مانند آن را بیاورند، قادر نخواهند بود مخالفان پیغمبر اکرم نه در آن زمان و نه در زمانهای بعد که اکنون چهارده قرن از آن می گذرد نتوانسته اند به این مبارزه طلبی پاسخ بدهند، آخرین سخن مخالفان آن عصر این بود که " جادو " است. خود این اتهام اعتراف ضمنی به خارق العاده بودن قرآن و نوعی اظهار عجز در برابر قرآن بود.مخالفان سرسخت پیامبر از هیچ معارضه ای با پیغمبر برای تضعیف و مغلوب کردنش مضایقه نکردند و تنها کاری که به آن دست نزدند زیرا صد در صد ناامید بودند همان بود که پیغمبر مکرر پیشنهاد می کرد و خود قرآن هم تصریح کرده است، یعنی آوردن لااقل یک سوره ( و لو سوره ای یک سطری مانند قل هوالله و سوره انا اعطیناک الکوثر ) مانند قرآن.


جنبه هاى اعجاز قرآن

قرآن از جنبه هاى مختلف معجزه است، يعنى فوق بشرى است. از نظر كلى اعجاز قرآن از دو جهت است: لفظى و معنوى.اعجاز لفظى قرآن مربوط مى شود به مقوله زيبايى، و اعجاز معنوى آن به مقوله علمى.پس اعجاز قرآن يكى از جنبه زيبايى و هنرى است و ديگر از جنبه فكرى و علمى.هر يك از اين دو جنبه - خصوصا جنبه علمى - به نوبه خود داراى چند جهت است . اخيرا بعضى از دانشمندان مصرى و ايرانى، مدعى نوعى اعجاز در قرآن از جنبه «فنى » ، يعنى نظام مخصوص در هندسه حروف و كلمات، و منحنى مخصوص در بالا رفتن تدريجى سطح آيات نازله شده اند.


الفاظ قرآن

 بسيارى از سخنان زيبا مخصوص يك عصر است و با ذائقه عصر ديگر جور در نمى آيد و يا حد اقل مخصوص ذوق و ذائقه يك ملت است كه از فرهنگى مخصوص برخوردار مى باشند، ولى زيبايى قرآن نه زمان مى شناسد و نه نژاد و نه فرهنگ مخصوص. همه مردمى كه با زبان قرآن آشنا شدند آن را با ذائقه خود مناسب يافتند.هر چه زمان مى گذرد و به هر اندازه ملتهاى مختلف با قرآن آشنا مى شوند، بيش از پيش مجذوب زيبايى قرآن مى شوند. يهوديان و مسيحيان متعصب و پيروان برخى از مذاهب ديگر در طول چهارده قرن اسلامى انواع معارضه ها براى تضعيف مقام قرآن كرده اند، گاهى نسبت تحريف داده اند و گاهى در برخى قصه هاى قرآن خواسته اند تشكيك كنند و گاهى به شكلى ديگر عليه قرآن فعاليت كرده اند، ولى هيچ گاه به خود نديده اند كه از سخنوران ورزيده خود كمك بگيرند و به فرياد مبارزه طلبى قرآن پاسخ گويند و لا اقل يك سوره كوچك مانند قرآن بياورند و به جهانيان عرضه دارند.

هم چنين در تاريخ اسلام افراد زيادى پديد آمده اند كه به اصطلاح «زنادقه » يا «ملاحده » خوانده شده اند و برخى از آنها برجستگى فوق العاده داشته اند.اين گروه به اشكال و اقسام مختلف عليه «دين » به طور كلى و قرآن خصوصا سخنانى گفته اند و برخى از آنها خداوند سخن در زبان عربى شمرده مى شوند و احيانا به منازعه با قرآن برخاسته اند، ولى تنها كارى كه كرده اند آن بوده كه كوچكى خود و عظمت قرآن را روشن تر كرده اند.تاريخ از «ابن راوندى » ، «ابوالعلاء معرى » ، يا «ابوالطيب متنبى » شاعر نامدار عرب، داستانها در اين زمينه آورده است.اينها كسانى بوده اند كه خواسته اند قرآن را «كارى بشرى » جلوه دهند. افراد زيادى به ادعاى پيغمبرى برخاستند و سخنانى آوردند به خيال خود شبيه قرآن، و ادعا كردند كه اين سخنان نيز مانند قرآن از جانب خداست. «طليحه » ، «مسيلمه » و «سجاح » از اين گروه هستند.اين گروه نيز به نوعى ديگر كوچكى خود و عظمت قرآن را روشن نمودند.

عجيب اين است كه كلام خود پيغمبر كه قرآن بر زبان او جارى شده است، با قرآن متفاوت است.از رسول اكرم سخنان زيادى به صورت خطبه، دعا، كلمات قصار و حديث باقى مانده است و در اوج فصاحت است، اما به هيچ وجه رنگ و بوى قرآن ندارد. اين خود مى رساند كه قرآن و سخنان فكرى پيغمبر از دو منبع جداگانه است.
على(عليه السلام)از حدود ده سالگى با قرآن آشناست، يعنى سن على در اين حدود بود كه اولين آيات قرآن بر پيغمبر اكرم نازل شد و على مانند تشنه اى كه به آب زلال برسد آنها را فرا مى گرفت و تا آخر عمر پيغمبر در راس كاتبان وحى قرار داشت. على حافظ قرآن بود و هميشه قرآن را تلاوت مى كرد، شبها كه به عبادت مى ايستاد با آيات قرآن خوش بود.با اين وضع اگر سبك قرآن قابل تقليد مى بود، على با آن استعداد بى نظير در سخنورى و فصاحت و بلاغت كه بعد از قرآن نظيرى براى سخنش نمى توان يافت، مى بايست تحت تاثير سبك قرآن از سبك قرآن پيروى كند و خود به خود خطابه هايش به شكل آيات قرآن باشد، اما مى بينيم سبك قرآن با سبك على كاملا متفاوت است. آنگاه كه على در ضمن خطابه هاى غرا و فصيح و بليغش آيه اى از قرآن مى آورد كاملا متمايز است و ستاره اى را ماند كه در مقابل ستارگان ديگر درخشش فوق العاده دارد.

قرآن موضوعاتى را كه معمولا زمينه هنر نمايى بشر در سخن سرايى است و افراد بشر اگر بخواهند هنر سخنورى خويش را بنمايانند آن زمينه ها را انتخاب مى كنند و سخن خويش را با پيش كشيدن آنها زيبا مى سازند، از فخر، مدح، هجو، مرثيه، غزل و توصيف زيباييهاى طبيعت، مطرح نكرده و درباره آنها داد سخن نداده است، موضوعاتى كه قرآن طرح كرده همه معنوى است، توحيد است، معاد است، نبوت است، اخلاق است، احكام است، مواعظ است، قصص است، و در عين حال در حد اعلاى زيبايى است. هندسه كلمات در قرآن بى نظير است، نه كسى توانسته يك كلمه قرآن را پس و پيش كند بدون آنكه به زيباييهاى آن لطمه وارد سازد و نه كسى توانسته استمانند آن بسازد.قرآن از اين جهت مانند يك ساختمان زيباست كه نه كسى بتواند با جابجا كردن و تغيير دادن، آن را زيباتر كند و نه بتواند بهتر از آن و يا مانند آن را بسازد. سبك و اسلوب قرآن نه سابقه دارد و نه لاحقه، يعنى نه قبلا كسى با اين سبك سخن گفته است و نه بعدا كسى - با همه دعوتها و مبارزه طلبيهاى قرآن - توانسته است با آن رقابت كند و يا از آن تقليد نمايد. تحدى قرآن و مبارزه طلبى او هنوز هم همچنان مانند كوه پا برجاست و براى هميشه باقى خواهد بود.امروز هم همه مسلمانان با ايمان مردم جهان را دعوت مى كنند كه در اين مسابقه شركت كنند و اگر مثل و مانندى براى قرآن پيدا شد آنها از دعوى و ايمان خود صرف نظر مى كنند و اطمينان دارند كه چنين چيزى ميسر نيست.


معانى قرآن

اعجاز قرآن از نظر معانى نيازمند به بحث وسيع ترى است و لااقل نيازمند به يك كتاب است، ولى مى توان به طور مختصر زمينه اى به دست داد.مقدمتا بايد بدانيم قرآن چه نوع كتابى است؟آيا كتاب فلسفى است؟آيا كتاب علمى است؟آيا كتاب ادبى است؟آيا كتاب تاريخى است؟و يا صرفا يك اثر هنرى است؟ پاسخ اين است كه قرآن هيچكدام از اينها نيست.همچنانكه پيامبر اكرم، بلكه عموم پيغمبران، تيپ جدايى هستند، نه فيلسوف اند، نه عالم، نه اديب، نه مورخ و نه هنرمند و يا صنعتگر و در عين حال مزاياى همه آنها را - با چيزهايى اضافه - دارند، قرآن نيز كه كتاب آسمانى است، نه فلسفه است و نه علم و نه تاريخ و نه ادبيات و اثر هنرى، در عين حال مزاياى همه آنها را دارد بعلاوه يك سلسله مزاياى ديگر.قرآن كتاب راهنمايى بشر است و در واقع كتاب «انسان » است اما انسان آن سان كه خداى انسان او را آفريده و پيامبران آمده اند او را به خودش بشناسانند و راه سعادتش را به او بازگو كنند، و چون كتاب انسان است پس كتاب «خدا» هم هست، زيرا انسان همان موجودى است كه خلقتش از ما قبل اين جهان آغاز مى شود و به ما بعد اين جهان منتهى مى گردد، يعنى انسان از نظر قرآن نفخه روح الهى است و خواه ناخواه به سوى خداى خودش بازگشت مى كند.اين است كه شناسايى خدا و شناسايى انسان از يكديگر جدا نيست.

 انسان تا خود را نشناسد خداى خود را به درستى نمى تواند بشناسد.از طرف ديگر، تنها توام با شناختن خداست كه انسان به واقعيت حقيقى خود پى مى برد. انسان در مكتب پيامبران - كه قرآن كامل ترين بيان آن است - با انسانى كه بشر از راه علوم مى شناسد بسى متفاوت است، يعنى اين انسان بسى گسترده تر است. انسانى كه بشر از راه علوم مى شناسد، در ميان دو پرانتز(تولد - مرگ)قرار دارد و قبل و بعد اين پرانتزها را تاريكى گرفته است و از نظر علوم بشرى مجهول است، ولى انسان قرآن اين پرانتزها را ندارد، از جهان ديگر آمده است و در مدرسه دنيا بايد خود را تكميل كند و آينده اش در جهان ديگر بستگى دارد به نوع فعاليت و تلاش و يا تنبلى و سستى اى كه در مدرسه اين جهان انجام مى دهد.تازه انسان ميان تولد و مرگ – آنچنان كه بشر مى شناسد - بسى سطحى تر است از آنچه پيامبران مى شناسانند. انسان قرآن بايد بداند: از كجا آمده است؟ به كجا مى رود؟ در كجا هست؟ چگونه بايد باشد؟ چه بايد بكند؟ انسان قرآن آنگاه كه به اين پنج سؤال عملا درست پاسخ گفت سعادت واقعى اش در اين جهان كه هست و در جهانى كه بايد برود تامين مى گردد.اين انسان براى اينكه بداند از كجا آمده و از چه منبعى آغاز شده است بايد خداى خود را بشناسد، و براى اينكه خداى خود را بشناسد بايد در جهان و انسان به عنوان آيات آفاقى و انفسى مطالعه كند و در عمق وجود و هستى تعمق نمايد.

و براى اينكه بداند به كجا مى رود، بايد درباره آنچه قرآن آن را «بازگشت به خدا» مى نامد، يعنى معاد و حشر اموات، هراسهاى قيامت و نعمتهاى جاويدان و عذابهاى سخت و احيانا جاويدان آن و بالاخره مراحل و منازلى كه در پيش دارد تامل كند و از آنها آگاهى يابد و بدانها اعتقاد پيدا كند و ايمان آورد و خدا را هم چنانكه اول و نقطه آغاز موجودات مى شناسد، آخر و نقطه بازگشت موجودات نيز بشناسد. و براى اينكه بداند در كجا هست، بايد نظامات و سنن جهان را بشناسد و مقام و موقع انسان را در ميان ساير موجودات درك كند و خود را در ميان موجودات بازيابد. و براى اينكه بداند چگونه بايد باشد، بايد خلقها و خويهاى انسانى را بشناسد و خودش را بر اساس آن خلقها و خويها بسازد. و براى آنكه بداند چه بايد بكند، بايد يك سلسله مقررات و احكام فردى و اجتماعى را گردن نهد. انسان قرآن علاوه بر همه اينها بايد به يك سلسله موجودات نامحسوس و غير مرئى، و به تعبير خود قرآن «غيب » ، به عنوان مظاهر و مجارى اراده الهى در نظام هستى ايمان بياورد، و هم بايد بداند كه خداوند متعال در هيچ زمانى بشر را كه به هدايت آسمانى نياز داشته است، مهمل نگذاشته و يك عدخ افراد نخبه كه پيامبران خدا و راهنمايان بشر بوده اند، از طرف خداوند مبعوث شده و پيام الهى را رسانده اند.انسان قرآن به طبيعت به عنوان «آيت » و به تاريخ به عنوان يك «آزمايشگاه » واقعى كه درستى تعليمات پيامبران را مى رساند، نظر مى افكند. آرى، انسان قرآن چنين است و مسائلى كه در قرآن براى انسان طرح شده اينها بعلاوه برخى مسائل ديگر است.


موضوعات قرآنى

 
موضوعاتى كه در قرآن طرح شده زياد است و نمى توان به طور جزئى بر شمرد، ولى در يك نگاه اجمالى اين مسائل به چشم مى خورد:

 1.خدا، ذات، صفات و يگانگى او و آنچه بايد خدا را از آنها منزه بدانيم و آنچه بايد خدا را به آنها متصف بدانيم(صفات سلبيه و ثبوتيه).

2.معاد، رستاخيز و حشر اموات، مراحل بين مرگ تا قيامت(برزخ).

3.ملائكه، وسائط فيض و نيروهاى آگاه به خود و به آفريننده خود و مجرى اوامر الهى.

4.پيامبران، يا انسانهايى كه وحى الهى را در ضمير خود دريافت كرده و به انسانهاى ديگر ابلاغ كرده اند.

5.ترغيب و تحريض براى ايمان به خدا، به معاد، به ملائكه و پيامبران و كتب آسمانى.

6.خلقت آسمانها، زمين، كوهها، درياها، گياهان، حيوانات، ابر، باد، باران، تگرگ، شهابها و غيره.

7.دعوت به پرستش خداى يگانه و اخلاص ورزيدن در پرستش، كسى و چيزى را در عبادت شريك خدا قرار ندادن، منع شديد از پرستش غير خدا، اعم از انسان يا فرشته يا خورشيد يا ستاره يا بت.

8.يادآورى نعمتهاى خدا در اين جهان.

9.نعمتهاى جاويدان آن جهان براى صالحان و نيكوكاران، عذابهاى سخت و احيانا جاويدان آن جهان براى بدكاران.

10.احتجاجات و استدلالات در مورد خدا، قيامت، پيامبران و غيره، و پاره اى خبرهاى غيبى ضمن اين احتجاجات.

11.تاريخ و قصص به عنوان آزمايشگاهى انسانى و لابراتوارى كه صدق دعوت پيامبران را روشن مى كند، و عواقب نيك مردمى كه بر سنن انبياء رفته اند و عاقبت بد تكذيب كنندگان آنها.

12.تقوا، پارسايى و تزكيه نفس.

 13.توجه به نفس اماره و خطر وساوس و تسويلات نفسانى و شيطانى.

14.اخلاق خوب فردى از قبيل شجاعت، استقامت، صبر، عدالت، احسان، محبت، ذكر خدا، محبت خدا، شكر خدا، ترس از خدا، توكل به خدا، رضا به رضاى خدا و تسليم در مقابل فرمان خدا، تعقل و تفكر، علم و آگاهى، نورانيت قلب به واسطه تقوا، صدق، امانت.

15.اخلاق اجتماعى از قبيل اتحاد، تواصى(توصيه متقابل)بر حق، تواصى بر صبر، تعاون بربر و تقوا، ترك بغضاء، امر به معروف و نهى از منكر، جهاد به مال و نفس در راه خدا.

16.احكام از قبيل نماز، روزه، زكات، خمس، حج، جهاد، نذر، يمين، بيع، رهن، اجاره، هبه، نكاح، حقوق زوجين، حقوق والدين و فرزندان، طلاق، لعان، ظهار، وصيت، ارث، قصاص، حدود، دين، قضا، شهادت، حلف(قسم، ثروت، مالكيت، حكومت، شورا، حق فقرا، حق اجتماع و غيره.

17.حوادث و وقايع دوران بيست و سه ساله بعثت رسول اكرم.

18.خصائص و احوال رسول اكرم، صفات حميده آن حضرت، عتابها نسبت به آن حضرت.

19.توصيف كلى از سه گروه در همه اعصار: مؤمنين، كافرين، منافقين.

20.اوصاف مؤمنين و كافران و منافقان دوره بعثت.

21.مخلوقات نامرئى ديگر غير از فرشتگان، جن و شيطان.

22.تسبيح و تحميد موجودات جهان و نوع آگاهى در درون همه موجودات نسبت به خالق و آفريننده شان.

23.توصيف خود قرآن(در حدود پنجاه وصف).

24.جهان و سنن جهان، ناپايدارى زندگانى دنيا و عدم صلاحيت آن براى اينكه ايده آل و كمال مطلوب انسان قرار بگيرد، و اينكه خدا و آخرت و بالاخره جهان جاويدان شايسته اين است كه مطلوب نهايى انسان قرار گيرد.

25.معجزات و خوارق عادات انبياء.

26.تاييد كتب آسمانى پيشين خصوصا تورات و انجيل و تصحيح اغلاط و تحريفهاى اين دو كتاب.


گستردگى معانى

 اينها كه گفته شد اجمالى بود از آنچه در قرآن آمده است و البته حتى نمى توان ادعا كرد كه از لحاظ اجمالى نيز كافى است.اگر تنها همين موضوعات متنوع را درباره انسان و خدا و جهان، و وظايف انسان در نظر بگيريم و آن را با هر كتاب بشرى درباره انسان بسنجيم، مى بينيم هيچ كتابى طرف قياس با قرآن نيست، خصوصا با توجه به اينكه قرآن به وسيله فردى نازل شده كه «امى » و درس ناخوانده بوده و با افكار هيچ دانشمندى آشنا نبوده است، و بالاخص اگر در نظر بگيريم كه محيط ظهور چنين فردى از بدوى ترين و جاهلى ترين محيطهاى بشرى بوده است و مردم آن محيط عموما با تمدن و فرهنگ بيگانه بوده اند. قرآن مطالب و معانى گسترده اى آورد و به طورى طرح كرد كه بعدها منبع الهام شد، هم براى فلاسفه و هم براى علماى حقوق و فقه و اخلاق و تاريخ و غيرهم. محال و ممتنع است كه يك فرد بشر هر اندازه نابغه باشد بتواند از پيش خود اينهمه معانى در سطحى كه افكار انديشمندان بزرگ جهان را جلب كند، بياورد.اين در صورتى است كه آنچه را قرآن آورده است همسطح با آورده هاى علماى بشر فرض كنيم، ولى عمده اين است كه قرآن در اغلب اين مسائل افقهاى جديدى گشوده است.


تواريخ و قصص

 
قرآن، تواريخ و قصصى آورد كه مردم آن عصر چيزى از آنها نمى دانستند و خود پيامبر نيز از آنها بى خبر بودما كنت تعلمها انت و لا قومكو در همه مردم عرب يك نفر مدعى نشد كه اين داستانها را ما مى دانسته ايم.قرآن در اين داستانها از تورات و انجيل پيروى نكرد و بلكه آنها را اصلاح كرد.تحقيقات مورخين عصر جديد درباره قوم سبا، قوم ثمود و غيرهم نظر قرآن را تاييد كردند.


قرآن و خبر از آينده


قرآن هنگامى كه ايران، روم را در سال 615 ميلادى شكست داد و موجب خوشحالى قريش شد، با قاطعيت كامل گفت در كمتر از ده سال ديگر روم ايران را شكست خواهد داد.بر روى اين قضيه ميان بعضى مسلمين و بعضى از كفار شرط بندى شد و بعد همان طور شد كه قرآن خبر داده بود.قرآن هم چنين با قاطعيتى كامل خبر داد كه آن كس كه پيامبر را «ابتر» و بى دنباله(مقطوع النسل)مى خواند خودش «ابتر» است، و آن شخص كه در آن روز فرزندانى داشت تدريجا در طول دو سه نسل منقرض شدند. همه اينها اعجاز اين كتاب را مى رساند.قرآن معجزات علمى و معنوى ديگر هم دارد كه به علوم فلسفى و طبيعى و تاريخى مربوط است.

+ نوشته شده در  سه شنبه 16 تیر1388ساعت 7:54 قبل از ظهر  توسط LS=AM  | 

اصحاب السبت، گروهی از یهودیان بودند که در قریه ای در کنار دریا زندگی می کردند، خداوند آنها را از گرفتن ماهی در روز شنبه، منع کرده بود و خداوند می خواست تا انها را آزمایش کند، زیرا ماهی ها در روزهای شنبه انبوه بودند و بر روی سطح آب میآمدند و روزهای دیگر نمی آمدند، از همین جهت، صید آنها در روز شنبه تحریم شده بود، ولی آنان این فرمان خدا را نادیده گرفتند و به خدا خیانت کردند. خداوند هم به کیفر این عمل، آنان را به صورت بوزینه هایی ذلیل و خاموش در آورد و به نفرین، مبتلایشان کرد. اصحاب السبت در زمان حضرت داود، زندگی می کردند. نام قریه آنها را، مفسران «ایله» گفته اند و محل آن را در کنار دریای احمر ذکر کرده اند.

آنها در این نوع صید کردن ماهی، به حیله شرعی متوسل می شدند، از این رو، حوضچه هایی در کنار دریا می کندند و یک راه از دریا به آن باز می گذاشتند که آب دریا به آنجا سرازیر شود، چون روز جمعه می شد، آن راه را باز می کردند تا ماهیان از دریا وارد آنجا می شدند و غروب روز شنبه، آن راه را می بستند تا ماهی ها دیگر نتوانند به دریا بروند و آنگاه در روز یکشنبه که دیگر صید ماهی منعی نداشت، آن ماهی ها را می گرفتند که مورد غضب خدا واقع شدند و کیفر عمل خود را دیدند.
این نام در قرآن 3 مرتبه در سوره های بقره آیه 61، نساء آیه 47، مائده آیه 65 و 82 آمده، ولی ظاهرا در تورات ذکری از (اصحاب السبت) نیست.

دائرة المعارف تشیع ج 2

+ نوشته شده در  چهارشنبه 10 تیر1388ساعت 11:18 بعد از ظهر  توسط LS=AM  | 

از دیدگاه نهج البلاغه، دنیای عبادت دنیای دیگری است، دنیای عبادت آکنده از لذت است، لذتی که با لذت دنیای سه بعدی مادی قابل مقایسه نیست. دنیای عبادت پر از جوشش و جنبش و سیر و سفر است اما سیر و سفری که " به مصر و عراق و شام " و یا هر شهر دیگر زمینی منتهی نمی شود، به شهری منتهی می شود " کاو را نام نیست. " دنیای عبادت شب و روز ندارد زیرا همه روشنائی است، تیرگی و اندوه و کدورت ندارد، یکسره صفا و خلوص است. از نظر نهج البلاغه چه خوشبخت و سعادتمند است کسی که به این دنیا پاگذارد و نسیم جانبخش این دنیا او را نوازش دهد، آن کس که به این دنیا گام نهد دیگر اهمیت نمی دهد که در دنیای ماده و جسم بر دیبا سر نهد یا بر خشت: «طوبی لنفس ادت الی ربها فرضها و عرکت بجنبها بوسها، و هجرت فی اللیل غمضها، حتی اذا غلب الکری علیها افترشت ارضها، و توسدت کفها، فی معشر اسهر عیونهم خوف معادهم، و تجافت عن مضاجعهم جنوبهم، و همهمت بذکر ربهم شفاههم، و تقشعت بطول استغفارهم ذنوبهم، اولئک حزب الله، الا ان حزب الله هم المفلحون؛ خوشا به حال آن کس که وظیفه واجبش را نسبت بپروردگارش ادا کرده، سختی و مشکلات را تحمل نموده، خواب را در شب کنار گذارده، تا آنگاه که بر او غلبه کند روی زمین دراز بکشد و دست زیر سر بگذارد و استراحت کند در میان گروهی باشد که از خوف معاد، چشم هایشان خواب ندارد پهلوهایشان برای استراحت در خوابگاهشان قرار نگرفته، همواره لبهایشان بذکر پروردگار در حرکت است، گناهانشان بر اثر استغفار از بین رفته، آنها حزب الله اند، آگاه باشید که حزب الله رستگارانند» (نامه 45 ).

چهره عبادت و عباد در نهج البلاغه
از نظر نهج البلاغه، عبادت تنها انجام یک سلسله اعمال خشک و بی روح نیست. اعمال بدنی صورت و پیکره عبادت است، روح و معنی چیز دیگر است، اعمال بدنی آنگاه زنده و جاندار است و شایسته نام واقعی عبادت است که با آن روح و معنی توام باشد. عبادت واقعی نوعی خروج و انتقال از دنیای سه بعدی و قدم نهادن در دنیائی دیگر است، دنیائی که به نوبه خود پر است از جوشش و جنبش، و از واردات قلبی و لذتهای خاص به خود. در نهج البلاغه مطالب مربوط به اهل سلوک و عبادت فراوان آمده است به عبارت دیگر ترسیم ها از چهره عبادت و عبادت پیشگان شده است، گاهی سیمای عباد و سلاک از نظر شب زنده داریها، خوف و خشیتها، شوق و لذتها، سوز و گدازها، آه و ناله ها، تلاوت قرآنها ترسیم و نقاشی شده است، گاهی واردات قلبی و عنایات غیبی که در پرتو عبادت و مراقبه و جهاد نفس نصیب شان می گردد بیان شده است، گاهی تاثیر عبادت از نظر " گناه زدائی " و محو آثار تیره گناهان مورد بحث قرار گرفته است، گاهی به اثر عبادت از نظر درمان پاره ای از بیماری های اخلاقی و عقده های روانی اشاره شده است و گاهی ذکری از لذتها و بهجت های خالص و بی شائبه و بی رقیب عباد و زهاد و سالکان راه به میان آمده است.

تأثیر عبادت از نظر گناه زدائی در نهج البلاغه
از نظر تعلیمات اسلامی، هر گناه اثری تاریک کننده و کدورت آور بر دل آدمی باقی می گذارد و در نتیجه میل و رغبت به کارهای نیک و خدائی کاهش می گیرد و رغبت به گناهان دیگر افزایش می یابد. متقابلا عبادت و بندگی و در یاد خدا بودن وجدان مذهبی انسان را پرورش می دهد، میل و رغبت به کار نیک را افزون می کند و از میل و رغبت به شر و فساد و گناه می کاهد یعنی تیرگیهای ناشی از گناهان را زایل می گرداند و میل به خیر و نیکی را جایگزین آن می سازد. در نهج البلاغه خطبه ای هست که درباره نماز، زکوة و اداء امانت بحث کرده است، پس از توصیه و تاکیدهائی درباره نماز، می فرماید: «و انها لتحت الذنوب حت الورق، و تطلقها اطلاق الربق، و شبهها رسول الله (ص) بالحمة تکون علی باب الرجل، فهو یغتسل منها فی الیوم و اللیلة خمس مرات، فما عسی ان یبقی علیه من الدرن؟؛ نماز گناهان را مانند برگ درخت می ریزد و گردنها را از ریسمان گناه آزاد می سازد، پیامبر خدا نماز را به چشمه آب گرم که بر در خانه شخص باشد و روزی پنج نوبت خود را در آن شستشو دهد تشبیه فرمود، آیا با چنین شستشوها چیزی از آلودگی بر بدن باقی می ماند؟» (خطبه 199).

یک حدیث درباره تاثیر عبادت در درمان رذایل اخلاقی
امام علی علیه السلام در خطبه 192 نهج البلاغه پس از اشاره به پاره ای از اخلاق رذیله از قبیل سرکشی، ظلم و کبر می فرماید: «و عن ذلک ما حرس الله عباده المؤمنین بالصلوات و الزکوات، و مجاهدة الصیام فی الایام المفروضات، تسکینا لاطرافهم، و تخشیعا لابصارهم و تذلیلا لنفوسهم و تخفیضا لقلوبهم و اذهابا للخیلاء عنهم؛ چون بشر در معرض این آفات اخلاقی و بیماریهای روانی است خداوند بوسیله نماز و زکات و روزه بندگان مؤمن خود را از این آفات حراست و نگهبانی کرد. این عبادات دستها و پاها را از گناه باز می دارند، چشمها را از خیرگی بازداشته به آنها خشوع می بخشند، نفوس را رام می گردانند، دلها را متواضع می نمایند و باد دماغ را زایل می سازند».

انس و لذت در پرتو عبادت از نظر امام علی علیه السلام
امام علی علیه السلام در خطبه227 می فرماید: «اللهم انک آنس الانسین لاولیائک، و احضرهم بالکفایة للمتوکلین علیک. تشاهدهم فی سرائرهم، و تطلع علیهم فی ضمائرهم، و تعلم مبلغ بصائرهم. فاسرارهم لک مکشوفة، و قلوبهم الیک ملهوف. ان اوحشتهم الغربة آنسهم ذکرک، و ان صبت علیهم المصائب لجووا الی الاستجارة بک؛ پروردگارا تو از هر انیسی برای دوستانت انیستری، و از همه آنها برای کسانی که به تو اعتماد کنند برای کارگزاری آماده تری، آنان را در باطن دل شان مشاهده می کنی و در اعماق ضمیرشان بر حال آنان آگاهی و میزان بصیرت و معرفتشان را می دانی، رازهای آنان نزد تو آشکار است و دلهای آنها در فراق تو بیتاب است. اگر تنهائی سبب وحشت آنان گردد یاد تو مونسشان است و اگر سختیها بر آنان فرو ریزد به تو پناه می برند». «و ان للذکر لاهلا اخذوه عن الدنیا بدلا؛ همانا یاد خدا افراد شایسته ای دارد که آن را به جای همه نعمتهای دنیا انتخاب کرده اند» (خطبه/222).

سیمای یاران امام زمان علیه السلام از نظر نهج البلاغه
در خطبه 150 اشاره ای به مهدی موعود عجل الله تعالی فرجه الشریف دارد و در آخر سخن، گروهی را در آخرالزمان یاد می کند که شجاعت و حکمت و عبادت تواما در آنها گرد آمده است، می فرماید: «ثم لیشحذن فیها قوم شحذ القین النصل. تجلی بالتنزیل ابصارهم، و یرمی بالتفسیر فی مسامعهم، و یغبقون کاس الحکمه بعد الصبوح؛ سپس گروهی صیقل داده می شوند و مانند پیکان در دست آهنگر تیز و بران می گردند، بوسیله قرآن پرده از دیده هایشان برداشته می شود و تفسیر و توضیح معانی قرآن کریم در گوشهای آنان القا می گردد، جامهای پیاپی حکمت و معرفت را هر صبح و شام می نوشند، و سر خوش باده معرفت می گردند».

سیری در نهج البلاغه ص 88 تا 89 و 91 تا 92 و 96 و 97 و 98

+ نوشته شده در  دوشنبه 1 تیر1388ساعت 8:16 قبل از ظهر  توسط LS=AM  | 

«رس» به معنای چاه و یا رودخانه ای است که (اصحاب الرس) در کنار آن زندگی می کردند. مردمانی که اهل کفر و فساد و زنهای آنها، اهل فحشاء بودند. خداوند برای هدایت آنها، پیغمبری فرستاد ولی آنها، پیغمبرشان را تکذیب کردند و او را کشتند. خداوند هم آن قوم را هلاک کرد.
درباره این قوم، حدیثی طولانی از امیرالمومنین است که فرمودند: (اصحاب الرس) قوم و مردمی بودند که درخت بزرگ صنوبری را می پرستیدند، آنها نهری بنام (رس) داشتند که در اطراف آن نهر، دوازده شهرآباد بود که نام آن شهرها، آبان و آذر، دی، بهمن، اسفند، فروردین، اردیبهشت، خرداد، مرداد، تیر، مهر و شهریور بود که مردم فارس (ایرانی) این نام ها را برای ماههای خود گذاشتند.

(اصحاب الرس) از آن درخت صنوبر بزرگ، دوازده جوانه گرفتند و در هر یک از این شهرهای خود، یکی را کاشتند و این درختان بزرگ شدند و مردم هر شهر در هر ماه، زیر آن درخت جمع میشدند و آن روز عید می گرفتند و هدایا و قربانی ها برای آن درخت می آوردند و بعد آن قربانی را می سوزاندند و دود آنها، وقتی بلند میشد، برپای آن درخت صنوبر، به سجده می افتادند و گریه و زاری می کردند.

این عادت آنان در آن دوازده شهر بود تا روز عید که در بزرگترین شهر، که اسفندار نام داشت و پادشاهان همه در آنجا سکونت داشتند، آن عید، دیگر همه اهل دوازده شهر درآن شهر جمع میشدند و به جای یک روز، دوازده روز، عید می گرفتند و تا آنجا که می توانستند، آن درخت را عبادت می کردند و همان برنامه های شهرها و عیدهای قبل…. تا اینکه سالها بر این منوال گذشت و همچنان آنها، بر کفر و پرستش درختان ادامه دادند.

خداوند رسولی از بنی اسرائیل را به سوی ایشان فرستاد. آن رسول مدتها آنان را به پرستش خدا و ترک شرک، دعوت و ارشاد کرد ولی آنها ایمان نیاوردند. پیغمبر نامبرده، آن درختان را نفرین کرد تا همه خشک شدند. آنها گفتند که خدایان ما، بر ما غضب کرده اند، ما باید غیرتی از خود نشان دهیم، لذا متفق القول، چاهی عمیق کندند، پیغمبرشان را در آن چاه انداختند و سرش را محکم بستند و آنقدر صدای ناله او را شنیدند تا برای همیشه، او خاموش شد.
به دنبال این جنایت بزرگ، خدایتعالی عذاب را برآنها مسلط کرد و همه آن قوم را هلاک نمود.

امیرالمومنین در نهج البلاغه هم می فرماید: کجا هستند اصحاب شهرهای «رس» که پیغمبران خود را کشتند، و سنت های مرسلین را خاموش و سنت های جباران را احیا کردند؟

اعلام قرآن 149 – 151

 کتاب عیون اخبار الرضا

 کشف الاسرار ج7 ص 24 و 32

+ نوشته شده در  دوشنبه 25 خرداد1388ساعت 2:3 بعد از ظهر  توسط LS=AM  | 

یکی از عناصر موعظه ای نهج البلاغه " زهد " است. در میان عناصر و مواعظ، شاید عنصر " زهد " بعد از عنصر " تقوا " بیش از همه تکرار شده باشد. زهد مترادف است با ترک دنیا. در نهج البلاغه به مذمت دنیا و دعوت به ترک آن زیاد بر می خوریم. به نظر می رسد مهمترین موضوع از موضوعات نهج البلاغه که لازم است با توجه به همه جوانب کلمات امیرالمؤمنین تفسیر شود، همین موضوع است و با توجه به اینکه زهد و ترک دنیا در تعبیرات نهج البلاغه مترادف یکدیگرند، این موضوع از هر موضوع دیگر از موضوعات عناصر نهج البلاغه زیادتر درباره اش بحث شده است. بحث خود را از کلمه زهد آغاز می کنیم: " زهد " و " رغبت " (اگر بدون متعلق ذکر شوند) نقطه مقابل یکدیگرند. زهد یعنی اعراض و بی میلی، در مقابل رغبت که عبارت است از کشش و میل.

بی میلی دوگونه است: طبیعی و روحی: بی میلی طبیعی آن است که طبع انسان نسبت به شیئی معین تمایلی نداشته باشد، آنچنانکه طبع بیمار میل و رغبتی به غذا و میوه و سایر ماکولات یا مشروبات مطبوع ندارد، بدیهی است که اینگونه بی میلی و اعراض ربطی به زهد به معنی مصطلح ندارد. بی میلی روحی یا عقلی و یا قلبی آن است که اشیائی که مورد تمایل و رغبت طبع است از نظر اندیشه و آرزوی انسان که در جستجوی سعادت و کمال مطلوب است هدف و مقصود نباشد، هدف و مقصود و نهایت آرزو و کمال مطلوب اموری باشد مافوق مشتهیات نفسانی دنیوی، خواه آن امور از مشتهیات نفسانی اخروی باشد و یا اساسا از نوع مشتهیات نفسانی نباشد، بلکه از نوع فضائل اخلاقی باشد از قبیل عزت، شرافت، کرامت، آزادی و یا از نوع معارف معنوی و الهی باشد مانند ذکر خداوند، محبت خداوند، تقرب به ذات اقدس الهی.

پس زاهد یعنی کسی که توجهش از مادیات دنیا به عنوان کمال مطلوب و بالاترین خواسته، عبور کرده متوجه چیز دیگر از نوع چیزهایی که گفتیم معطوف شده است. بی رغبتی زاهد بی رغبتی در ناحیه اندیشه و آمال و ایده و آرزو است نه بی رغبتی در ناحیه طبیعت.

در نهج البلاغه در دو مورد، زهد تعریف شده است، هر دو تعریف همان معنی را می رساند که اشاره کردیم. در خطبه 81 می فرماید: " «ایها الناس! الزهاده: قصر الامل و الشکر عند النعم و التورع عند المحارم» "؛ ای مردم! زهد عبارت است از: کوتاهی آرزو، شکر نعمت ها ، و پرهیز از حرام هاست. در حکمت 439 می فرماید: " «الزهد کله بین کلمتین من القرآن: قال الله سبحانه: " لکیلا تاسوا علی ما فاتکم، ولا تفرحوا بما اتاکم". و من لم یأس علی الماضی، و لم یفرح بالاتی، فقد اخذ الزهد بطرفیه؛ همه زهد و پارسایی میان دو کلمه از قرآن قرار دارد؛ خدای سبحان فرموده: "تا بر آنچه از دستتان رفت اندوه نخورید، و بدانچه به شما می دهد شاد نگردید". و هر که بر گذشته اندوه نخورد و به آینده شاد نگردد، هر دو سوی زهد را به دست دارد».

بدیهی است وقتی که چیزی کمال مطلوب نبود، و یا اساسا مطلوب اصلی نبود، بلکه وسیله بود، مرغ آرزو در اطرافش پر و بال نمی زند و پر نمی گشاید و آمدن و رفتنش شادمانی یا اندوه ایجاد نمی کند. گفتیم بر حسب تعریف و تفسیری که از نهج البلاغه درباره زهد استفاده می شود، زهد حالتی است روحی. زاهد از آن نظر که دلبستگیهائی معنوی و اخروی دارد، به مظاهر مادی زندگی بی اعتنا است. این بی اعتنائی و بی توجهی تنها در فکر و اندیشه و احساس و تعلق قلبی نیست و در مرحله ضمیر پایان نمی یابد، زاهد در زندگی عملی خویش سادگی و قناعت را پیشه می سازد و از تنعم و تجمل و لذت گرائی پرهیز می نماید.

زندگی زاهدانه آن نیست که شخص فقط در ناحیه اندیشه و ضمیر، وابستگی زیادی به امور مادی نداشته باشد، بلکه این است که زاهد عملا از تنعم و تجمل و لذت گرائی پرهیز داشته باشد. زهاد جهان آنها هستند که به حداقل تمتع و بهره گیری از مادیات اکتفا کرده اند. شخص علی علیه السلام از آن جهت زاهد است که نه تنها دل به دنیا نداشت بلکه عملا نیز از تمتع و لذت گرائی ابا داشت و به اصطلاح " تارک دنیا " بود. اما باید دید که آیا زهد و اعراض از دنیا که در نهج البلاغه به پیروی از تعلیمات قرآن کریم زیاد بر آن اصرار و تاکید شده است، صرفا جنبه روحی و اخلاقی دارد؟ و به عبارت دیگر زهد صرفا یک کیفیت روحی است یا آنکه جنبه عملی هم همراه دارد؟ یعنی آیا زهد فقط اعراض روحی است یا توأم است با اعراض عملی؟ و بنا بر فرض دوم آیا اعراض عملی محدود است به اعراض از محرمات و بس که در خطبه 79 به آن اشاره شده است و یا چیزی بیش از این است آنچنانکه زندگی عملی علی علیه السلام و پیش از ایشان زندگی عملی رسول اکرم صلی الله علیه و آله نشان می دهد؟

و بنابراین فرض که زهد محدود به محرمات نیست، شامل مباحات هم می شود، چه فلسفه ای دارد؟ زندگی زاهدانه و محدود و پشت پا زدن به تنعمها چه اثر و خاصیتی می تواند داشته باشد؟ و آیا بطور مطلق باید عمل شود و یا صرفا در شرائط معینی اجازه داده می شود؟ و اساسا آیا زهد در حد اعراض از مباحات، با سایر تعلیمات اسلامی سازگار است یا خیر؟ علاوه بر همه اینها، اساس زهد و اعراض از دنیا بر انتخاب کمال مطلوبهائی مافوق مادی است، آن کمال مطلوبها از نظر اسلام چیست؟ مخصوصا در نهج البلاغه چگونه بیان شده است؟ اینها مجموع سؤالاتی است که در زمینه مساله زهد و اعراض از دنیا، کوتاهی آرزو، که در نهج البلاغه فراوان درباره آنها بحث شده باید روشن شود.

سیری در نهج البلاغه، ص 214-210

+ نوشته شده در  دوشنبه 11 خرداد1388ساعت 9:12 بعد از ظهر  توسط LS=AM  | 

انس ما با مفاهیم اعتباری و اجتماعی که در زندگی اجتماعی به کار می بریم غالبا سبب خطا و اشتباه ما می شود ، سبب می شود که الفاظی که در معارف اسلامی آمده است از معنای حقیقی خود منسلخ شوند و مفهومی اعتباری و قراردادی پیدا کنند . ما آنجا که کلمه " قرب " و نزدیکی را در خارج از مفاهیم اجتماعی به کار می بریم همان مفهوم حقیقی را اراده می کنیم ، مثلا می گوییم در نزدیکی این کوه چشمه ای است ، یا خود را به نزدیک این کوه رساندم در اینجا مراد ما قرب واقعی است ، یعنی واقعا دوری و نزدیکی فاصله خود را تا کوه در نظر می گیریم و از کلمه " قرب " منظورمان این است که آن فاصله - که یک امر واقعی است نه قراردادی - کمتر شده است اما وقتی که می گوییم فلان شخص نزد فلان مقام اجتماعی قرب پیدا کرده است و یا می گوییم فلان شخص با فلان خدمت خود به فلان مقام نزد او تقرب حاصل کرد ، در اینجا منظورمان چیست ؟ آیا مقصود این است که فاصله میان آنها کمتر شد ؟ مثلا سابقا در پانصد متری او قرار داشت و اکنون در صد متری اوست ؟ البته نه اگر چنین است پس پیشخدمت در اطاق هر کسی از هر کس دیگر نزد او مقرب تر است مقصودمان این است که خدمتگزار در اثر خدمتش در روحیه مخدوم خود تأثیر کرد و او را از خود راضی نمود و حال اینکه قبلا راضی نبود ، یا او را از خود راضی تر کرد و در نتیجه ، از این پس ، مخدوم بیش از گذشته به او عنایت خواهد داشت پس استعمال قرب در اینجا یک استعمال مجازی است نه حقیقی ، واقعا وجود خارجی این شخص در نزدیکی وجود خارجی آن شخص قرار نگرفته است ، بلکه از آن رابطه خاص روحی که از طرف مخدوم نسبت به خادم برقرار شده و آثاری که بر این رابطه روحی مترتب است ، مجازا و تشبیها " قرب " تعبیر شده است .

قرب به ذات حق چطور ؟ آیا قرب حقیقی است یا قرب مجازی ؟ آیا واقعا بندگان با اطاعت و عبادت و سلوک و اخلاص به سوی خدا بالا می روند و به او نزدیک می شوند ؟ فاصله شأن کم می شود تا آنجا که فاصله از بین می رود و به تعبیر قرآن " لقاء رب " حاصل می گردد ، و یا اینکه همه این تعبیرات ، تعبیرات مجازی است ؟ به خدا نزدیک شدن یعنی چه ؟ ! خدا دور و نزدیکی ندارد نزدیکی به خدا عینا مانند نزدیکی به یک صاحب مقام اجتماعی است ، یعنی خدا از بنده خود خشنودی حاصل می کند و در نتیجه ، لطف و عنایتش عوض می شود و بیشتر می گردد . البته اینجا سؤال دیگری پیش می آید و آن اینکه خشنودی خداوند یعنی چه ؟ خداوند محل حوادث نیست که از کسی خشنود نباشد و بعد خشنود شود و یا خشنود باشد و بعد ناخشنود شود ناچار جواب می دهند که تعبیر " خشنودی " و " ناخشنودی " نیز یک تعبیر مجازی است ، مقصود آثار رحمت و عنایت حق است که در صورت طاعت و بندگی می رسد و نه چیز دیگر . آن رحمتها و عنایتها چیست ؟ در اینجا منطقها فرق می کند : برخی رحمتها و عنایتها را اعم از معنوی و مادی می دانند - رحمت معنوی یعنی معرفت و لذت حاصل از آن ، و رحمت مادی یعنی باغ و بهشت و حور و قصور - ، اما بعضی دیگر حتی از اعتراف به رحمت معنوی نیز امتناع دارند و همه عنایات و مقامات انسانها را در نزد خداوند محدود می کنند به باغ و بهشتهای جسمانی و حور و قصور و سیب و گلابی نتیجه سخن دسته اخیر این است که معنای تقرب بیشتر اولیاء خدا به ذات احدیت این است که بیش از افراد دیگر حور و قصور و سیب و گلابی و باغ و بوستان در اختیار دارند .

کلام جاويدان الهي بشر را به سوي محکم ترين و استوار ترين روشها و مسلک ها سوق مي دهد.خداوند می فرماید:« ان هذا القرآن يهدي للتي هي اقوم»( اسراُ، آيه9). قرآن کتابي است که براي هدايت بشر در تمام عصرها و نسلها نازل شده است و بطور يقين جامع ترين دستورات را براي سعادت و خوشبختي انسان تدوين نموده است. نگاه تازه به جايگاه قرآن و تبيين وظايف امت اسلامي در برابر اين معجزه الهي و بررسي آثار و برکات محوريت قرآن در سيماي الگوها و اسوه ها مي تواند گامي هرچند ناچيز در جهت تبيين اين کتاب آسماني بوده، ما را به صراط مستقيم الهي رهنمون سازد. امام العارفين در نهج البلاغه مي فرمايد: «فأسألوا الله به و توجهوا اليه بحبه» ترجمه:آنچه مي خواهيد بوسيله قرآن بخواهيد و با عشق به قرآن به خدا توجه کنيد (نهج البلاغه خطبه،176، 10).

بنابر آموزه هاي علوي قرب الرحمان در سايه حب القرآن محقق مي شود. رابطه مخصوصي که ما آن را حب و علاقه مي ناميم تأثير خاصي در فاعل دارد، بطوريکه قوه فاعلي مزبور همواره متوجه و خواهان انجام خود فعل است و در صورتيکه به آن نائل گردد باز خواهان حفظ و نگهداري آن است. حب يک نوع تعلق و ارتباط محب و محبوب است.وقتي كنش وﻳﮊه عاطفي بين انسان و كمالش ايجاد شود، محبت پيدا شده است و هرچه اين مغناطيس قوي تر باشد جذب بيشتر مي شود، هر چه قدر بتوانيم رابطه قوي تر با قرآن برقرار کرده و در اعماق وجود خود بذر محبت اين گنجينه بيکران را بکاريم، گامي در جهت رسيدن به قرب الهي برداشته ايم. برای رسیدن به قرب الهی از طریق قرآن کریم گامهای زیر کارساز می باشند:


گام اول: شناخت قرآن

علي - عليه السلام- می فرمايند:«المعرفه نورالقلب» ترجمه:شناخت روشنائي دل است (غرر الحکم، تميمي آمدي، ترجمه مصطفي درايتي، حديث1، ص47).آن گاه که قلب جلا يابد، نور قرآن در آن تجلي پيدا مي کند و معرفت و شناخت آن ممکن مي شود. البته شناخت لفظي هرگز نمي تواند ما را به دوستي و عشق کلام الله مجيد رهنمون شود، بلکه اين معرفت حقيقي است که محبت را به دنبال مي آورد. براي رسيدن به شناخت واقعي بايد طهارت دل کسب کنيم چرا که قرآن کريم قابل مس و لمس نخواهد بود مگر آن که تطهير جسم و جان صورت گرفته باشد. چنانچه ذات اقدس اله خود در آيه شريفه مي فرمايد: «و لايمسه الا المطهرون» (واقعه، آيه79 ) انساني که به پليدی شهوت و گناه آلوده و به هوی و هوس مبتلا است و موانع شناخت را از خود دور نساخته است از قرآن بهره اي نمي برد. آدمي بايد از انواع آلودگي در علم وعلل پاک باشد تا بتواند در قرآن انديشه کرده و حقيقت آن را دريابد. يکي از صفات قرآن، هادي بودن آن است. چنانچه در نهج البلاغه آمده است. «الهادي الذي لايضل.»( نهج البلاغه خطبه176، 7).

هدايت قرآن شامل حال کساني مي شود که قابليت و شايستگي را دارند، کساني که شهوت و غضب حيواني خود را بر فطرتشان حاکم ساخته چون حق را انکار مي کنند و در برابر آن مي ايستند گمراهي و ضلالتشان بيشتر مي شود. هدايت يعني راهنمايي و دستگيري مؤمنان و خارج کردن آنها از ظلمات احتجاب از شهود خدا به سوي نور مشاهده الهي. کوتاه سخن اين که براي دست يافتن به هدايت قرآن، شناخت قرآن را لازم داريم و جهت شناخت حقيقي تطهير جسم و جان را بايد کسب کنيم.

گام دوم: مجالست با قرآن

ثمره اين مجالست و هم انديشي و هم نشيني با کلام الهي اين است که در همه مراحل زندگي دست انسان را مي گيرد و شايد شفاعت قرآن که در احاديث فراوان به آن اشاره شده است، براي دست يافتن به همين معنا باشد. رسول اکرم صلی الله علیه وآله وسلم مي فرمايند:«اذا التبت عليکم الفتن کقطع الليل المظلم فعليکم بالقرآن، فانه شافع مشفع...» ترجمه:هرگاه فتنه ها چون شب تار شما را احاطه نمود به قرآن روي آوريد؛ چرا که شفاعتش پذيرفته است... (اصول کافي، کتاب فضل القرآن، ج2، ص599 ). شفع به معناي زوج و جفت است، در مقابل وتر که به معناي فرد است. در کاري که انسان به تنهائي از انجام آن برنيايد کمک مي گيرد. آن کمک را شافع و شفيع مي گويند انسان با عقل و طبع و حس خود به تنهائي نمي تواند راه خدا را بپيمايد، گمراه مي شود، خسته و زبون مي گردد. قرآن است که مي آيد وقوه انسان را مضاعف مي کند و او را در مسير و طي طريق مدد مي کند. آيات قرآن که همه دلالت و راهنمائي و دارو و نور و شفاء و غذا معنوي است در هريک از مراحل زندگي وارد مي شود و دست انسان ناتوان را مي گيرد و اين شفاعت در دنيا در روز بازپسين ظهور مي کند، در آن موقف قرآن به عنوان شفيع، شفاعت نمي کند و کسي را که در دنيا به استعانت به آن رفته، در آنجا اعانت کرده و از مراحل ظلماني و دوزخ عبور مي دهد.

گام سوم: تمسک به قرآن:

در نگاه فرهنگي قرآن تأثير سازنده اي بر شخصيت انسان دارد ثمره تلاوت و تدبرها و مجالست ما با کلام الله مجيد، تأثير پذيري از آموزه هاي الهي است. انسانهائي که قدم به قدم با قرآن حرکت مي کنند و هرروز و هر لحظه از شهد شيرين آن بيشتر مي نوشند علي عليه السلام در نهج البلاغه مي فرمايد: «وتمسک بحبل القرآن و استنصحه.»ترجمه: به ريسمان قرآن چنگ بزن و از آن طلب پند کن( نامه69، 1). حارث همداني مفتخر است که از اصحاب خاص امام باشد. مالامال از عشق علوي است. يکي از زيباترين نامه هاي اخلاقي نهج البلاغه خطاب به او نوشته شده است. حضرت در صدر نامه خطاب به اين عاشق سينه چاک، براي آغاز سير وسلوک دستور به تمسک به قرآن را داده اند. در جاي ديگر حضرت مي فرمايند: «عليکم بکتاب الله فانه حبل المتين».ترجمه: بر شما باد عمل کردن به قرآن، که ريسمان محکم الهي است( نهج البلاغه خطبه156، 8).

ابن ميثم بحراني مي گويد: واژه حبل را براي قرآن استعاره آورده اما در مناسبت تشبيه دو احتمال وجود دارد: همان طور که ريسمان وسيله آب کشيدن از چاه و سيراب شدن است. قرآن هم نوآموزان و کساني را که در آن مي انديشند در نوشيدن آب حيات جاويد که علوم و اخلاق پسنديده است کمک مي کند. همچنان که با ريسمان مي توان از پايين به بالا رفت. قرآن نيز هرکس را که به آن چنگ بزند از پرتگاههاي جهل و ناداني به بالاترين قله هاي عقل و سعادتمندي مي رساند. بنابراین قرآن ريسمان متصلي است از باطن عالم حس تا آسمان عقل و پس از آن از عرش عقل تا قاب قوسين تا نزديک تر، اگر کسي قرآن را بگيرد و ببوسد در حالي که احکام قرآن با جان او گره نخورده باشد، در واقع تمسکي به قرآن ندارد معيار و ميزان اعتصمام همان پيوند قلبي انسان با قرآن و معارف و احکام است. تمسک به قرآن از ويژگيهاي امامان اهل بيت عليهم السلام نيز بيان شده است. چنانچه امام المتقين مي فرمايند: «عمار الليل و منار النهار، متمسکون بحبل القرآن.» شب زنده داران و روشني بخشان دوزخ، به دامن قرآن پناه برده اند( نهج البلاغه خطبه191، 135).

گام چهارم: تسليم شدن در برابر قرآن

ثمره محوريت قرآن وتمسک به آن، محبوب خدا شدن است. بي قيد و شرط در برابر کلام الله تسليم مي شود به گونه اي که قرآن را امام و رهبر خود ساخته و به طور دقيق در پشت سرآن حرکت مي کند. «قد امکن الکتاب من زمامه، فهو قائده و امامه يحل حيث حل ثقله و ينزل حيث کان منزله» ترجمه:اختيار خود را به قرآن سپرده و قرآن را راهبر و پيشواي خود قرار داده است. هر جا که قرآن بار اندازد فرود آيد، و هرجا که قرآن جاي گيرد، مسکن گزيند( نهج البلاغه خطبه87، 9). بنده مخلص خدا پس از آگاهي و خود سازي و تهذيب نفس و رسيدن به مقامات عاليه، کمر همت براي هدايت خلق مي بندد و در واقع بعد از پايان سير الي الحق و في الحق وارد مرحله سير الي الخلق مي شود. اين بنده آگاه و مخلص از نظر احاطه به مباني معرفت ديني آن چنان تواناست که آمادگي براي پاسخ به هر سؤالي و حل هر مشکلي را دارد. اگر طرفدار حق است، تنها در زبان و سخن نيست بلکه در رفتار و عمل نيز هست. از اوصاف بارز او اين است که زمام اختيار خود را به دست قرآن سپرده و قرآن رهبر و پيشواي اوست. هرجا قرآن فرود آيد او بار خويش را همانجا افکند و هرجا قرآن منزل کند، آن را منزلگاه خويش سازد. با چنين تسليم شدني در برابر قرآن، ديگر هيچ نيازي به ديگران ندارد. همان گونه که مولي مي فرمايند: «واعلموا انّه ليس علي احد بعد القرآن من فاقد و لا لأحد قبل القرآن من غني.» ترجمه:آگاه باشيد کسي با داشتن قرآن، نيازي ندارد و بدون قرآن بي نياز نخواهد بود (نهج البلاغه خطبه176، 8).

رسيدن به اين باور و حقيقت که قرآن دستور العمل کامل زندگي است و کليد همه سعادتها و خوشبختي ها در گنجينه قرآن نهفته است، کار آساني نيست. رسالت اين مقال آن است که بگويد عشق و دوستي قرآن در قالب، معرفت، مجالست، تمسک و تسليم شدن و... محقق مي شود. انسان عاشق قرآن، انديشه و تفکر و رفتار قرآني دارد. هويت و شخصيت خود را از آن مي گيرد. و به قرب الي الله دست مي يابد. چنانچه در کلام مولي الموحدين آمده است: «اهل القرآن، اهل الله و خاصته» ترجمه:اهل قرآن، اهل خدا و از نزديکان او هستند (غرر الحکم، تميمي آمدي، ترجمه: مصطفي درايتي، ص142). در بهشت انديشه علوي به جمله اي زيبا از امام العارفين پيرامون قرآن برخورد مي کنيم. حضرت مي فرمايند: «وما جالس هذا القرآن احد الاقام عنه بزياده و نقصان: زياده في هدي او نقصان من عمي» ترجمه:احدي با قرآن ننشست جزاينکه به فزوني يا کمي از پيش آن برخاست: فزوني در هدايت، کم شدن در کوردلي (نهج البلاغه خطبه 176، 7).

 بنابر فرمايش حضرت، ريزش و رويش در پرتو قرآن صورت مي گيرد. نشستن در محضر قرآن زنگار جهالت را از صفحه دل مي زدايد و به قلب جلاء و روشني مي دهد. به همين دليل ايمان افزايش مي يابد. چنانچه در صفات مؤمنان به اين معنا اشاره شده است. «انما المؤمنون اذاذکروا الله و جلت قلوبهم و اذا تليت عليهم آياته زادتهم ايماناً» ترجمه: مؤمنان همان کساني اند که چون خدا ياد شود دلهايشان بترسد و چون آيات او برآنان خوانده شود برايمانشان بيفزايد( سوره انفال، آيه2).

کتاب ولاء ها و ولایتها ، ص189-185 ،تفسير الميزان، تر جمه مکارم شيرازي،ج1، ص584-856 ،جوادي آملي، قرآن در قرآن، ص220 و ص185 ،حسيني طهراني، سيد حسين؛ نور

+ نوشته شده در  سه شنبه 29 اردیبهشت1388ساعت 5:10 بعد از ظهر  توسط LS=AM  | 

این کتاب مشتمل بر خطبه ها، نامه ها، فرمان ها، حکمت ها و کلمات قصار حضرت علی، امیر مومنان علیه السلام به عربی می باشد. البته مطالب و بیانات آن حضرت در زمان رسول خدا، در جنگ ها، در نمایندگی حضرت از طرف رسول الله در شهرها و بلاد مختلف، ثبت و ضبط نشده، حتی مطالبی را که با موافقت خلفا، بیان می کرد، باز هم ثبت نشده بلکه نهج البلاغه فقط برخی از مطالب امام علیه السلام، از دورانی است که به ریاست ظاهری رسیده و گلچینی از بیانات و فرمایشات حضرت است که مولف کتاب (سید رضی) از سال 400 هـ ق، به جمع آوری آن که برای هدف خود ما (راه بلاغت) مفید می دانست ضبط و به رشته تحریر در آورد.

معرفی اجمالی مولف نهج البلاغه:
محمد بن ابی احمد، کنیه اش ابوالحسن و ملقب به "رضی" و مشهور به "سید رضی" و شریف رضی از علمای بزرگ شیعه و از شعرای بزرگ زمان خود و برادر والا گهر "سید مرتضی" علم الهدی است که در سال 359 هـ ق در بغداد متولد شد. نسب او با پنج واسطه به امام موسی بن جعفر علیه السلام می رسد. ریاست و نقابت سادات علوی، حتی در زمان پدرش به او محول شد. در زهد و تقوی و ورع، در کمال نفس، در علم و ادب، وثاقت و علو همت و فنون شعری و علوم قرآنی و .... دانشمند زمان و متبحر و یگانه دوران بود. حدود ده سالگی، شعر گفتن را شروع کرد و در هر موضوعی که می خواست، شعری در نهایت بلاغت می سرود. شدت هوش و استعدادش آنچنان بود که "نحو" را قبل از ده سالگی از "ابن السیرافی نحوی" یاد گرفت. یکی از اساتیدش "شیخ مفید" می باشد. حافظ کل قرآن بود و بالاخره جامع جمیع علوم و صفات حسنه و تالیفات زیاد در علوم دینیه و فنون ادب و تنوع علمی او در زمینه های گوناگون، موافق هر غریبه و آشناست و نیازی به اقامه برهان و بینه نیست. این عالم بزرگوار، در سال 404 هـ ق، در بغداد، در سن 45 سالگی دار فانی را وداع کرد. مزار شریف وی، در محله کرخ بغداد واقع و زیارتگاه همگان می باشد.

ساختار و معرفی اجمالی نهج البلاغه:
سخنان آنحضرت در این کتاب بر مدار سه اصل است:
باب اول: خطبه ها و اوامر
باب دوم: نامه ها و رسائل و وصایا
باب سوم: کلمات قصار، حکمت آمیز و مواعظ

ساختار نهج البلاغه، سخنانی شگفت انگیز در مورد توحید، عدل، خلقت، زن و مرد، تقوا، مذمت دنیا، شیطان، نکوهش بعضی از صحابه پیغمبر، امتیازات خاندان رسالت، اوصاف متقین، مومنین، منافقین، توضیح بعضی از آیات قرآن، درباره بنی امیه، یاد مرگ، دولتها و ملتها، اوصاف آل محمد، فضائل و رذایل اخلاقی، مشاوره، توبه، توکل، شکر و کفر نعمت، عاقل و جاهل، انواع جهاد، راه آسایش دنیا، عدالت و صدها موضوع دیگر است که هر کدام تشنگان معرفت را سیراب خواهد کرد. سخنان حضرت در طرح اینگونه بحث ها، همچون قرآن کریم است که به زبان موعظت، از هر پدیده محسوس یا معقولی نمونه ای روشن و قابل درک در جلوی چشم شنونده قرار می دهد، بعد کم کم و آرام آرام، او را با خود به سر منزلی میبرد که باید بدان برسد. (به درگاه خدا و آستان پروردگار)!

نکته 1:
تالیف این کتاب گرانسنگ، قطعا به دست "سید رضی" بوده است و هیچ شکی در آن نیست و اینکه بعضی از اهل علم، آنرا به برادرش "سید مرتضی علم الهدی" نسبت داده اند کاملا اشتباه و بدون تحقیق بوده است. زیرا علاوه بر اینکه خود مولف، صراحتا در کتاب مجازات تبؤیه و در حقائق التاویل، ذکر کرده است قرائنی وجود دارد که این امر را نشان می دهد. از جمله نجاشی متوفی سال 450 هـ ق، که معاصر هر دو برادر و به شرح حال و تالیفات آنها، کاملا آگاه بوده، تالیف آن را در کتاب "رجالش" بدون تردید و احتمال خلاف، به سید رضی نسبت می دهد.

نکته 2:
بعضی از اهل علم، فقط برخی از مطالب کتاب را به امیرالمومنین علی (ع) نسبت می دهند و نظر به این دارند که انتساب بعضی از خطبه های نهج البلاغه به علی (ع)، جای تردید و شک است. از جمله درباره خطبه هایی که در آن بعضی از اصطلاحات و مسائل کلامی که در قرون بعد، متداول شده است. ولی نه تنها علمای شیعه به طور قطع و اجماع آن را از خود حضرت می دانند، بلکه "ابن ابی الحدید" شارح نهج البلاغه از اهل تسنن، همین مطلب را عنوان کرده و با دلایل و براهین محکم و متقن، ثابت می کند که تمام مندرجات کتاب، حتی خطبه شقشقیه، بدون استثناء از کلمات خود امیرالمومنین علی (ع) می باشد و مدتها قبل از سید رضی که هنوز متولد نشده و حتی قبل از پدر او، در بعضی از کتب عالمان اهل سنت، درج شده است.

اهمیت نهج البلاغه در شیعه و اهل تسنن:
این کتاب، به جهت اینکه سخنان و نامه ها و نامه های امام اول شیعیان را داراست، در بین شیعه، اهمیت و رواج فوق العاده ای داشته و آن را بعد از قرآن کریم، مهمترین کتاب می دانند. در بین اهل تسنن نیز، به علت فصاحت و بلاغت بی نظیرش، مورد توجه بسیاری از علمای آنها بوده و هست.

چاپ و نشر:
به دلیل اهمیت این کتاب، شروحی از علمای اهل سنت و تشیع بر تمامی کتاب و یا بر بعضی از آن نوشته شده و به هر دو زبان فارسی و عربی، بارها در تهران، تبریز، مصر، بیروت، استانبول و .... چاپ شده است. یکی از مهمترین شرح نهج البلاغه از اهل تسنن، شرح "ابن ابی الحدید" است که مشتمل بر نکات ادبی، تاریخی و کلامی نیز می باشد که به فارسی نیز ترجمه و تاکنون بارها چاپ شده است. یکی از معروفترین شرح علمای شیعه، شرح قطب راوندی و دیگر شرح "ابن میثم" از شاگردان خواجه نصیرالدین طوسی است.

باید گفت که از سالی که "شریف رضی" این مجموعه را گردآوری کرد، سالها یعنی بلکه حدود 500 سال گذشت تا پژوهندگان نخستین ترجمه فارسی را در قرن دهم از هجرت و در زمان حکومت صفویان، صورت دادند. قدیمی ترین ترجمه، شرح و ترجمه جلال الدین حسین فرزند شرف الدین اردبیلی معاصر اسماعیل صفوی است و بعد از آن ترجمه و شرح ملافتح الله کاشانی، متوفی 988 که آنرا «تنبیه الفافلین» نام گذاشت و از آن به بعد، شرح ها و ترجمه های مختلف و مداوم، در جریان بوده است. (برای اطلاع بیشتر به مقاله نهج البلاغه چیست؟ از دانشمند فقید ابن یوسف شیرازی مراجعه شود).

 ریحانة الادب

دائرة المعارف فارسی (مصاحب)

نهج البلاغه (استاد سید جعفر شهیدی، مصطفی زمانی، محمد دشتی با ترجمه

+ نوشته شده در  شنبه 12 اردیبهشت1388ساعت 10:7 بعد از ظهر  توسط LS=AM  | 

«ایکه» به معنای درخت بهم پیچیده و بیشه انبوه است. اصحاب الایکه قومی که به گفته غالب منابع اسلامی، در مدین زندگی می کردند و معاصر با شعیب پیغمبر بودند و در واقع یک طایفه از قوم شعیب پیغمبر بودند و چون اینها در سرزمینی که درختان زیاد و بیشه های انبوه چون جنگل، داشت، زندگی می کردند از این جهت، آنان را به این نام می خواندند.

حضرت شعیب علیه السلام، آنان را به کم فروشی نکردن و کیل و میزان صحیح و راه خداپرستی دعوت کرد و از آنها خواست که در زمین فساد نکنند و منحرف نشوند و از اقوام قبل از خود مانند قوم نوح و هود و لوط، درس بگیرند که مبادا به سرنوشت آنها دچار شوند.
ولی به جز عده کمی، بقیه آن قوم با او مخالفت کردند و او را تهدید به سنگسار و تبعید از شهر نمودند. حضرت شعیب هم بعد از بارها و بارها دعوت، چون آنها را در کفرشان راسخ و پابرجا دید از خداوند خواست تا آنها را گرفتار عذاب کند.

روزی گرمایی سخت شد آنطور که همه بی طاقت شده و از منزل هایشان به صحرا رفتند. آنجا ابری تمام آسمان را گرفت ولی گویا آن ابر، حامل آتش سوزانی بود، که همه اهل (ایکه) را سوزاند و به کام خود کشید و سپس زمین لرزه ای هم، آنها را فرا گرفت که جز عده کمی که به شعیب ایمان آورده بودند، همه هلاک شدند.

در تفسیر المیزان گفته شده که (اصحاب ایکه) از قوم و قبیله حضرت شعیب نبودند، حضرت شعیب یکبار برای اهل مدین و یکبار هم برای (اصحاب ایکه) مامور به تبلیغ و رسالت شد. نام اصحاب ایکه در قرآن در سوره های حجر آیه 78، شعراء آیه 176، ص آیه 13، ق آیه 14 آمده است.

اعلام قرآن 143 – 144

تفسیر المیزان

+ نوشته شده در  جمعه 28 فروردین1388ساعت 6:5 بعد از ظهر  توسط LS=AM  | 

تقوا از رائج ترین کلمات نهج البلاغه است. در کمتر کتابی مانند نهج البلاغه بر عنصر تقوا تکیه شده است، و در نهج البلاغه به کمتر معنی و مفهومی به اندازه تقوا، عنایت شده است. بحث " تقوا " در نهج البلاغه عجیب است! تعبیراتی درباره تقوا هست که از جنبه روانی بسیار لطیف و عالی است. مثلا می فرماید: « فصونوها و تصونوا بها؛ تقوا را نگه دارید و خود را به وسیله تقوا حفظ کنید» (نهج البلاغه، خطبه 191). خیلی عجیب است! شما تقوا را نگه دارید و تقوا شما را نگه دارد آیا این دور است؟ نه. گفته ایم مثل این است که انسان لباس را نگه می دارد و لباس انسان را. انسان لباس را نگه می دارد از اینکه گم شود یا دزد ببرد و لباس انسان را نگه می دارد از اینکه سرما یا گرما بخورد این دو با هم منافات ندارند. می فرماید شما تقوا را نگه دارید و تقوا شما را نگه دارد. شما باید نگهدار آن باشید و آن نگهدار شما باشد «و ان تستعینوا علیها بالله، و تستعینوا بها علی الله؛ شما را سفارش می کنم به اینکه... از خدا برای رسیدن به تقوا کمک بخواهید و از تقوا برای رسیدن به خدا کمک بگیرید» و از این جور تعبیرات.

تقوا چیست؟
معمولا چنین فرض می شود که تقوا یعنی " پرهیز کاری " و به عبارت دیگر تقوا یعنی یک روش عملی منفی، هر چه اجتنابکاری و پرهیزکاری و کناره گیری بیشتر باشد تقوا کاملتر است. طبق این تفسیر اولا تقوا مفهومی است که از مرحله عمل انتزاع می شود، ثانیا روشی است منفی، ثالثا هر اندازه جنبه منفی شدیدتر باشد تقوا کاملتر است. به همین جهت متظاهران به تقوا برای اینکه کوچک - ترین خدشه ای بر تقوای آنها وارد نیاید از سیاه و سفید، تر و خشک، گرم و سرد، اجتناب می کنند و از هر نوع مداخله ای در هر نوع کاری پرهیز می نمایند. شک نیست که اصل پرهیز و اجتناب یکی از اصول زندگی سالم بشر است، در زندگی سالم نفی و اثبات، سلب و ایجاب، ترک و فعل، اعراض و توجه توام است. با نفی و سلب است که می توان به اثبات و ایجاب رسید، و با ترک و اعراض می توان به فعل و توجه تحقق بخشید.

مفهوم تقوا
مفهوم تقوا در نهج البلاغه مرادف با مفهوم پرهیز حتی به مفهوم منطقی آن نیست، تقوا در نهج البلاغه نیروئی است روحانی که بر اثر تمرینهای زیاد پدید می آید و پرهیزهای معقول و منطقی از یک طرف سبب و مقدمه پدید آمدن این حالت روحانی است. و از طرف دیگر، معلول و نتیجه آن است و از لوازم آن به شمار می رود. این حالت، روح را نیرومند و شاداب می کند و به آن مصونیت می دهد، انسانی که از این نیرو بی بهره باشد اگر بخواهد خود را از گناهان مصون و محفوظ بدارد چاره ای ندارد جز اینکه خود را از موجبات گناه دور نگهدارد، و چون همواره موجبات گناه در محیط اجتماعی وجود دارد، ناچار است از محیط کنار بکشد و انزوا و گوشه گیری اختیار کند. مطابق این منطق یا باید متقی و پرهیزکار بود و از محیط کناره گیری کرد و یا باید وارد محیط شد و تقوا را بوسید و کناری گذاشت. طبق این منطق هر چه افراد اجتنابکارتر و منزوی تر شوند جلوه تقوائی بیشتری در نظر مردم عوام پیدا می کنند. اما اگر نیروی روحانی تقوا در روح فردی پیدا شد ضرورتی ندارد که محیط را رها کند، بدون رها کردن محیط خود را پاک و منزه نگه می دارد. نهج البلاغه تقوا را به عنوان یک نیروی معنوی و روحی که بر اثر ممارست و تمرین پدید می آید و به نوبه خود آثار و لوازم و نتائجی دارد و از آن جمله پرهیز از گناه را سهل و آسان می نماید، طرح و عنوان کرده است.

اثر تقوا در روح
در نهج البلاغه همه جا تقوا به معنای آن ملکه مقدس که در روح پیدا می شود و به روح قوت و قدرت و نیرو می دهد و نفس اماره و احساسات سرکش را رام و مطیع می سازد به کار رفته است. در خطبه 114 می فرماید: «إن تقوی الله حمت اولیاء الله محارمه، و الزمت قلوبهم مخافته، حتی اسهرت لیالیهم، و اظمأت هواجرهم؛ تقوای الهی دوستان خدا را از گناهان بازداشته، و ترس از خدا را بر دل هاشان نشانده، تا آنجا که شب های آنان را به بیداری کشانده، و روزهای گرمشان را به روزه داری واداشته». در اینجا نشان می دهد که تقوا غیر از ترس و غیر از اجتناب از معاصی است. تقوای الهی سبب اجتناب از معاصی و سبب ترس از خدا می شود. اجتناب از معصیت و ترس از خدا هر دو را به عنوان دو لازم برای تقوا ذکر کرده نه عین تقوا و در این جمله ها با صراحت کامل تقوا را به معنای آن حالت معنوی و روحانی ذکر کرده که حافظ و نگهبان از گناه است، و ترس از خدا را به عنوان یک اثر از آثار تقوا ذکر کرده. از همین جا می توان دانست که تقوا به معنای ترس نیست، بلکه یکی از آثار تقوا اینست که خوف خدا را ملازم دل قرار می دهد. به همین جهت معنای اتقوا الله این نیست که از خدا بترسید.

در خطبه 16 نهج البلاغه می فرماید: «ذمتی بما أقول رهینة، و انا به زعیم، ان من صرحت له العبر عما بین یدیه من المثلات حجزته التقوی عن تقحم الشبهات». یعنی ''ذمه خود را در گرو گفتار خود قرار می دهم و صحت گفتار خود را ضمانت می کنم. اگر عبرتهای گذشته برای شخصی آینه آینده قرار گیرد تقوا جلو او را از فرو رفتن در کارهای شبهه ناک می گیرد . . . تا آنجا که می فرماید: «الا و ان الخطایا خیل شمس حمل علیها اهلها و خلعت لجمها، فتقحمت بهم فی النار الا و ان التقوی مطایا ذلل حمل علیها اهلها و اعطوا ازمتها فاوردتهم الجنة». یعنی ''مثل خلافکاری و زمام را به کف هوس دادن مثل اسبهای سرکش و چموشی است که لجام را پاره کرده و اختیار را تماما از کف آنکه بر او سوار است گرفته و عاقبت آنها را در آتش می افکنند، و مثل تقوا مثل مرکبهائی رهوار و مطیع و رام است که مهار آنها در اختیار آن کسانی است که بر آنها سوارند و آنها را وارد بهشت می سازد''.

در اینجا درست و با صراحت کامل تقوا یک حالت روحی و معنوی که ما از آن به ضبط نفس و یا مالکیت نفس تعبیر می کنیم معرفی شده. ضمنا در اینجا حقیقت بزرگی بیان شده آن اینکه لازمه مطیع هوا و هوس بودن و عنان را به نفس سرکش واگذاردن، زبونی و ضعف و بی شخصیت بودن است. انسان در آن حال نسبت به اداره حوزه وجود خودش مانند سواره زبونی است که بر اسب سرکشی سوار است و از خود اراده و اختیاری ندارد و لازمه تقوا و ضبط نفس، افزایش قدرت اراده و شخصیت معنوی و عقلی داشتن است ، مانند سوار ماهر و مسلطی که بر اسب تربیت شده ای سوار است و با قدرت فرمان می دهد و آن اسب با سهولت اطاعت می کند. آنکس که بر مرکب چموش هوا و هوس و شهوت و حرص و طمع و جاه طلبی سوار است و تکیه گاهش این امور است زمام اختیار از دست خودش گرفته شده و به این امور سپرده شده، دیوانه وار به دنبال این امور می دود، دیگر عقل و مصلحت و مال اندیشی در وجود او حکومتی ندارد، و اما آنکه تکیه گاهش تقوا است و بر مرکب ضبط نفس سوار است عنان اختیار در دست خودش است و به هر طرف که بخواهد در کمال سهولت فرمان می دهد و حرکت می کند.

اثر تقوا در دنیا و آخرت
در خطبه 191 می فرماید: «فان التقوی فی الیوم الحرز و الجنة، و فی غد الطریق الی الجنة»، یعنی تقوا در امروزه دنیا برای انسان به منزله یک حصار و بارو و به منزله یک سپر است و در فردای آخرت راه بهشت است. نظیر این تعبیرات زیاد است، مثل تعبیر به اینکه: «ان التقوی دار حصن عزیز، و الفجور دار حصن ذلیل، لا یمنع اهله، و لا یحرز من لجأ الیه؛ بدانید که پرهیزگاری دژی مستحکم و استوار است، و بی پروایی دژی سست و نااستوار است که از صاحبانش دفاع نمی کند و پناهندگان را محفوظ نمی دارد» (خطبه 157) که تقوا را به پناهگاهی بلند و مستحکم تشبیه فرموده است.

معلوم شد که تقوا حالتی است روحی در انسان که برای روح حالت حصن و حصار و حرز و اسلحه دفاعی و مرکب رام و مطیع را دارد و خلاصه یک قوت معنوی و روحی است. در خطبه 157 تقوا را به پناهگاهی بلند و مستحکم تشبیه فرموده که دشمن قادر نیست در آن نفوذ کند. در همه اینها توجه امام معطوف است به جنبه روانی و معنوی تقوی و آثاری که بر روح می گذارد، بطوری که احساس میل به پاکی و نیکوکاری و احساس تنفر از گناه و پلیدی در فرد بوجود می آورد. بنابر این از نظر نهج البلاغه، تقوا نیروئی است روحی، نیروئی مقدس و متعالی که منشاء کششها و گریزهائی می گردد، کشش به سوی ارزشهای معنوی و فوق حیوانی، و گریز از پستیها و آلودگیهای مادی. از نظر نهج البلاغه تقوا حالتی است که به روح انسان شخصیت و قدرت می دهد و آدمی را مسلط بر خویشتن و مالک " خود " می نماید.

شجاع ترین مردم
امیرالمؤمنین می فرماید: «اشجع الناس من غلب هواه؛ از همه مردم شجاعتر کسی است که بر هوای نفسش غالب باشد». پس روح تقوا همان خود نگهداری است. خود را از چه نگهداری کردن؟ از هر چه که انسان بخواهد خودش را نگه دارد، آخر بر می گردد به خودش. حتی آدم جبان که ازدشمن می ترسد، اگر حساب کنید مغلوب ترس و جبن خودش شده. اگر انسان بتواند بر نفس خودش در آن حد مسلط باشد که بر جبن خودش هم مسلط باشد، بر بخل و حسد و خشم و طمع و آز و حرص خودش مسلط باشد، این اسمش " تقوا " است.

سیری در نهج البلاغه ص 200 تا 203 و 203 تا 206،

ده گفتار ص 26-24، و ص 18-15،

آشنایی با قرآن 6، ص 171

+ نوشته شده در  یکشنبه 2 فروردین1388ساعت 2:0 بعد از ظهر  توسط LS=AM  | 

تبلیغ، کلمه‏ای است که در قرآن کریم مجید زیاد استعمال شده است. در قرآن کریم، از پیغمبران خدا به‏ عنوان مبلغان رسالات الهی یاد شده است. البته منحصر به پیغمبران نیست‏، غیر آنها هم هست. مثلا قرآن از زبان پیغمبران نقل می‏کند که: «یا قوم‏ لقد ابلغتکم رسالة ربی و نصحت لکم و لکن لا تحبون الناصحین» (اعراف/79) یا درباره پیغمبران می‏گوید: «ما علی الرسول الا البلاغ» (مائده/99) غرض این‏ است که کلمه " بلاغ "، " تبلیغ "، " یبلغون " و آنچه که مربوط به‏ این ماده است، در قرآن مجید زیاد استعمال شده است. معنی این کلمه‏ چیست؟

بدبختانه این کلمه در عرف امروز، سرنوشت شوم یعنی معنی منحوس‏ و منفوری پیدا کرده، به طوری که امروز در عرف ما فارسی زبانها تبلیغ‏ یعنی راست و دروغ جور کردن، و در واقع فریبکاری و اغفال برای به خورد مردم دادن یک‏ کالا. مفهوم اغفال به خودش گرفته است و لذا گاهی اوقات که کسی درباره‏ موضوعی صحبت می‏کند، وقتی می‏خواهد بگوید اینها اساسی ندارد، می‏گوید آقا اینها همه تبلیغات است، همه، دروغ و فریبکاری است. بدین جهت، گاهی می‏بینیم بعضیها با استعمال این کلمه در مورد امور دینی موافق نیستند.
اگر کلمه‏ای معنی‏ صحیحی دارد و آن معنی صحیح در استعمالات قرآن مجید و " نهج البلاغه " آمده است، ما نباید به جرم اینکه معنی تحریفی پیدا کرده است آن کلمه‏ را مجازات بکنیم، بلکه باید همیشه معنی صحیحش را به مردم بگوئیم.

تفاوت ایصال و ابلاغ:
تبلیغ با وصول و با ایصال معنی نزدیک دارد. در زبان عربی در خیلی‏ موارد، یک ظرافتها و لطافتهائی است که اینها را ما مثلا در زبان فارسی‏ خودمان با اینکه زبان شیرین و وسیعی است، نمی‏بینیم. ما در زبان عربی‏ کلمه " ایصال " داریم، کلمه " ''ابلاغ'' " هم داریم. معنی ایصال چیست؟ مثلا اگر بگوئیم پارچه‏ای را " ''ایصال'' " کردم، یعنی آن را رساندم.
" ابلاغ " در فارسی یعنی چه؟ اگر بگوئیم فلان چیز را ابلاغ کردم، باز می‏گوئیم یعنی رساندم. در فارسی در مورد هر دوی اینها کلمه " ''رسیدن'' " و " ''رساندن'' " به کار برده می‏شود، ولی در زبان عربی " ''ایصال'' " را به‏ جای " ''ابلاغ'' " نمی‏شود به کار برد و " ''ابلاغ'' " را هم به جای " ''ایصال'' " نمی‏توان بکار برد " ''ایصال'' " معمولا در مورد رساندن چیزی به دست کسی یا در حوزه کسی است، یعنی در مورد امور جسمانی و مادی به کار می‏رود. اگر کسی بخواهد پاکتی را به شخص دیگری برساند، در اینجا کلمه " ''ایصال'' " را به کار می‏برند. یا اگر کسی پیش شما امانتی‏ دارد (امانت مادی) و شما این امانت را به او برسانید، اینجا می‏گویند امانت را به صاحبش ایصال کرد.

ولی ابلاغ، در مورد رساندن یک فکر و یا یک پیام است. یعنی در مورد رساندن چیزی به فکر و روح و ضمیر و قلب کسی به کار می‏رود. و لهذا محتوای ابلاغ نمی‏تواند یک امر مادی و جسمانی باشد، حتما یک امر معنوی و روحی است، یک فکر و یک احساس است، و به عبارت دیگر معمولا ابلاغ را در مورد پیامها و سلامها و امثال اینها به کار می‏برند. می‏گویند: ابلاغ‏ پیام کرد، ابلاغ سلام کرد. وقتی که ابلاغ پیام می‏کند یعنی فکری را، پیغامی را به دیگران می‏رساند. و هنگامی که ابلاغ سلام می‏کند، ابلاغ‏ احساسات می‏کند، ابلاغ عشق می‏کند. در مورد چنین چیزهایی، کلمه تبلیغ و " ''ابلاغ'' " به کار می‏رود و قرآن کریم این کلمه را در مورد رسالات که‏ عبارت است از پیامها به کار برده است.

پس تبلیغ یعنی رساندن یک پیام از کسی به کس دیگر. کلمه پیامبر و پیغامبر که در زبان فارسی آمده است، ترجمه کلمه " رسول " است که به‏ معنی مبلغ رسالت می‏باشد. کلمه " ''رسالت'' " از کلماتی است که سرنوشت‏ خوبی پیدا کرده است. البته ما فارسی زبانها (و تا اندازه‏ای عربی‏ زبانها) به چیزهایی رساله می‏گوئیم که با آن مفهومی که " ''رسالت'' " در قرآن دارد متفاوت است.
معمولا جزوه‏های کوچک، نوشته‏های کوچک که حجمشان به اندازه یک کتاب نیست را رساله می‏گویند، و حال آنکه موضوع رساله به پیامی ارتباط ندارد. مثلا فرض کنید کسی‏ کتابچه‏ای می‏نویسد درباره ریشه فلان لغت، درباره دستور زبان فارسی یا دستور زبان عربی، می‏گویند فلانی در فلان موضوع رساله‏ای نوشته است، در حالی که این اسم با آن موضوع (مثلا ریشه لغت) جور در نمی‏آید.

" ''رساله'' " در جایی باید به کار رود که پیامی در کار باشد، اما کسی‏ که یک مسئله علمی یا ادبی را حل کرده است، پیامی برای کسی نیاورده‏ است.
در این مورد استعمال این کلمه درست نیست. ولی اخیرا کلمه " ''رسالت'' " را در لفظ فارسی به کار می‏برند و مثلا می‏گویند فلانی رسالتی در جامعه خودش دارد. یعنی امروز در مورد کسی که احساس می‏کند برای جامعه‏ خودش و در جامعه خودش وظیفه‏ای دارد که باید آن را انجام بدهد، می‏گویند او رسالتی دارد، و این تعبیر، و آن تعبیری که در قرآن برای کلمه " ''رسالت'' " آمده است، اگر یکی نباشند خیلی به هم نزدیکند، و به عبارت‏ دیگر، این مفهوم به مفهوم رسالت در قرآن بسیار نزدیک است.
قرآن‏ می‏فرماید: «الذین یبلغون رسالات الله و یخشونه و لا یخشون احدا الا الله»‏ (احزاب/39)، آنانکه پیامهای الهی را به مردم می‏رسانند و جز از خدا از احدی‏ بیم ندارند. این، شرط بزرگی برای پیام‏رسان است .

حماسه حسینی 1، صفحه 192-189

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1 اسفند1387ساعت 3:21 قبل از ظهر  توسط LS=AM  | 

 
<


Design : LearningBet